سادات افغانستان

شیخ مفید(ره) یک بار در میان درس و بالای منبر، ده ‌بار برخاست و نشست. ايشان را گفتند: جناب شیخ! این چه حالی است؟ شیخ مفید گفت: علوی‌زاده‌ای جلوی در مسجد بازی می‌کند. هر بار که در برابر من می‌آید، به حرمت وی بر‌می‌خیزم که روا نبود که فرزند رسول فراز آید و برنخیزم.

شیوه شیخ انصاري این بود كه هرگاه سیدی را می‌دید هرچند کودکی بود، دو دستش را روی هم می‌نهاد تا این بچه سید از حریم شیخ رد شود. چون از علت می‌پرسیدند می‌فرمود: این‌ها پاره‌های تن زهرایند! اگر سيدى در مجلس شيخ انصاري بود بر او تقدم نمى‌جست و پا به سويش دراز نمى‌کرد.

شاگردان عارف واصل مرحوم حاج‌ ملا‌آقا‌جان زنجاني(ره) از قول ایشان آورده‌اندكه می‌گفت: در روایت است که بر سادات نباید در راه رفتن مقدم شد. وقتی سادات‌ـ هر چند خردسال بودند‌ ـ وارد مجلسی می‌شدند ایشان تمام قد در مقابلشان می‌ایستاد و می‌گفت: در حدیث است که اگر کسی یکی از سادات را ببیند و در مقابل او نایستد و قیام تام نکند، خدا به دردی او را مبتلا می‌کند که دوا نداشته باشد.

یکی از خصوصیات عجیب آيت‌الله سییویه(ره) ادب بسیار زیاد ایشان نسبت به همه به‌ويژه سادات بود. ايشان دست سادات را حتماً می‌بوسید، و روايتي را از وجود مبارك رسول خدا(ص) نقل مي‌كرد كه: هر كس اولاد مرا ببيند و با علاقه، بر من صلوات بفرستد، خداوند شنوايي گوش و بينايي چشم او را افزون فرمايد.

آيت‌الله حاج‌شيخ غلام‌رضا فقيه خراساني(ره) به سادات بسیار احترام می­کردند و می­فرمودند «خانه سادات خانه پیامبر است و این را از قرآن ثابت می­کنم.» استدلال‌شان برای این معنا این بود که آیه شریفه «…لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أنْ تَأکُلُوا… » همه را اسم برده است جز اولاد را، می­گفتند علت آن، این است که خانه اولاد هرکس، خانه خود اوست. می­فرمودند: پیامبر(ص) و اهل­بیت فلک جاریه؛ یعنی کشتی­های روان در دریا هستند؛ هرجا ماندید دست به دامنشان بزنید. می­گفتند: خودمن یک­بار که در نجف بودم، عرب­ها را در حال شنا کردن دیدم. فکر کردم که من هم می­توانم شنا کنم، اما همین که داخل آب شدم، احساس کردم که دارم غرق می­شوم. گفتم: خدایا شاگردهای من سید هستند، اگر می­خواهی آن­ها را درس بدهم، نجاتم بده و نجات یافتم.

 

منبع: http://moshavere.org

پرسش: آیا قبول دارید که حضرت محمد صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام هر دو متذکر شده اند که ارزش یک انسان به اعمال و کردارش بستگی دارد نه اینکه فرزند کیست و یا از کدام خانواده است و چه رنگی دارد؟ بنابراین، چرا شیعه اولاد حضرت علی علیه السلام یا حضرت محمد صلی الله علیه و آله را تا هر نسلی که دامه پیدا کند بهتر و پاکتر از دیگران می داند؟

پاسخ: از نظر اسلام همه در برابر قانون و عدالت برابرند و از این جهت فرقی میان شاه و گدا و غنی و فقیر و قوی و ضعیف و زن و مرد و سیاه و سفید حتی میان پیغمبر و امام که معصومند و سایر مردم نیست و با استثنا و هیچ امتیازی نمی توان علیه کسی اعمال نفوذ کرد و آزادی قانونی را از وی سلب نمود. ریشه اصلی احترام سادات آیه ای است در قرآن کریم که به موجب آن خدای تعالی به پیغمبر خود امر می کند که از مردم بخواهد با خویشاوندان وی معامله دوستی و مودت نمایند. (شوری/23)

و سر این درخواست پس از رحلت پیغمبر اکرم روشن شد و مردم با اولاد آن حضرت معامله ای کردند که در تاریخ با نسل هیچ رهبر و پیشوایی نشده است پس از رحلت، قرنها سلسله سادات هیچ گونه تأمینی نداشتند، کشته می شدند، سرهای بریده ایشان را به عنوان ارمغان از شهری به شهری می بردند، آنان را زنده زنده در زمین دفن می کردند، دسته دسته در پس ساختمانها و در لای دیوارها می گذاشتند، سالها در قعر زندانهای تاریک شکنجه می دادند، مسموم می کردند. پس از قرنها که از هجرت گذشت و شیعه کم و بیش استقلال و آزادی مذهب پیدا کرد در برابر مظالمی که از اهل سنت به اولاد رسول و دوستدارانشان گذشته بود، عکس العمل نشان داده در احترام سادات می کوشند.

اسلام و انسان معاصر، صفحه 158-157

حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی در اردیبهشت سال ۱۳۸۹ سخنرانی کردند که در آخر آن آمده است:

«واقرء علی ولدی السّلام إلی یوم القیامة»[1]

وسلام مرا به فرزندانم تا روز قیامت برسان.

که این جمله گواه آن است که آن حضرت با ارتباطش به عالم غیب و احاطه­اش به عالم شهود می­دانست که تا روز قیامت سلسله اولاد او منقرض نخواهد شد، و از امیرالمؤمنین خواست که سلام او را به فرزندانش تا روز قیامت برساند.

فاطمیین و فاطمیّات باید بدانند چه تاج افتخاری بر سر آنها گذاشت! و چه مسؤولیت سنگینی بر دوش آنها نهاد! تاج سلاطین دنیا کجا و افسر سلام ناموس خدا بر سر ذرّیهء زهرا کجا! سلام صدیقهء کبری سلام بر خاسته از قلب قرآن سوره مبارکهء یس است و این سلام متصل به «سلام قولا من ربّ رحیم» است که قلب سوره یس است…

جواب این سلام آن است که فرزندان آن حضرت تا روز قیامت از حق مادر خود به تمام وجود دفاع کنند، و جواب این سلام  از هر سیّدی متناسب مقام اوست.

مبادا سیّدی به مقامی برسد و در قلمرو مقام و منصب او در احقاق حق آن حضرت کوتاهی بشود! که احقاق حق او احیای امر امامت ائمه هدی است…

جواب سلام ساداتی که به مرتبه­ای از علم نائل شده­اند، آن است که ایتام آل محمد را به حکمت و موعظه حسنه و جدال احسن کفالت کنند و نگذارند این کبوتران بال و پرشکسته در غیبت صاحبشان در دام شبهات مخالفین گرفتار گردند و شیاطین جن و انس آنها را صید کنند…

جواب سلام ساداتی که به مال و منالی رسیده­اند، آن است که از مال خود در تحکیم مبانی آیینی که او در راه آن جان داد، دریغ نکنند و برای احیاء شعائر روز شهادت او انفاق کنند.

عامهء سادات در این کلمات جانسوز تأمّل کنند که آن صدیقهء شهیده به امیرالمؤمنین وصیت کرد:«مرا شب حنوط کن و غسل بده و کفن کن و بر من نماز بخوان و شب مرا دفن کند و احدی را اعلام مکن»

کمترین جوابی که از آنها ساخته است این است که به جبران غربت آن جنازه که یتیمان او از سینه او جدا نمی­شدند- هرچند جبران شدنی نیست-  در هر شهر و قریه، شام غریبان آن حضرت پرچمهای مصیبت به دست بگیرند و شال عزا به گردن کنند و در خیابانها بگردند و به جدّه خود بگویند:

هرگز تورا و ستمهایی را که کشیدی، از یاد نخواهیم بود و هرچه را فراموش کنیم آن دل افسرده و تن آزرده و قبر گمشده را فراموش نخواهیم کرد«حتّی یحکم اله و هو خیرالحاکمین».

اللهم بحق فاطمة و أبیها و بعلها و بنیها و السّرالمستودع فیها صلّ علی فاطمة و أبیها و بعلها و بنیها عدد ما فی علمک صلاة دائمهة بدوام ملکک و سلطانک و عجّل فی فرج ولیّک و أصلح کلّ فاسد من أمور المسلمین واغفرلنا و لإخواننا الذّین سبقونا بالإیمان و آخر دعوانا أن الحمدلله رب العالمین.[2]

 

 


[1] – بحارالانوار، ج 43، ص 214

[2] – اقتباس از سخنرانی فقیه اهل بیت عصمت و طهارت، آیت الله العظمی وحید خراسانی (مدظله العالی) به مناسبت بزرگذاشت شهادت حضرت زهراء سلام الله علیها.

منبع وبلاگ اتحاد

یک مطلب این است که شیخ صدوق در عیون روایتی نقل می کند، مضمون این روایت این است : نظر به صورت ذریّه ی آن حضرت عبادت است . این کلمه از کجا نشأت می گیرد؟ نظر به کعبه عبادت است ، نظر به مصحف عبادت است ، نظر به صورت عالم عبادت است ، نظر به صورت یک فاطمی که فقط انتساب به او دارد، عبادت است . بعد سؤال شد از امام هشتم ، این که نظر عبادت است، نظر به ائمه از ذریه است ؟ بیان امام این است که این نظر به همه ذریه فاطمه است ، یعنی آن سیدی که چهارده قرنِ بعد هم بیاید باز نظر به قیافه او عبادت است. این یک روایت است.

روایت دیگر در امالی شیخ صدوق است و آن روایت این است که روز قیامت که می شود ظلماتی محشر را می گیرد، بعد که این ظلمت سیطره پیدا کرد، ناگهان یک انواری در محشر ظهور می کند ، مردم متحیرند که اینها چه طبقه اند ؟ [آیا] ملائکه اند ؟ انبیاء اند ؟ شهداء اند ؟ منادی ندا می کند: انبیا نیستند ، شهدا نیستند ، اینها ذریه پیغمبر خاتم اند.

در هر سیدی که این دو خصوصیت پیدا بشود: اول از منهاج رسول خارج نشود . دوم: لوث معصیت به دامنش ننشیند ، این سید، در دنیا نظر به صورتش عبادت می شود ، در قیامت هم چراغ فروزان عرصه محشر می شود، ولی همه اینها از برکت چیست؟ باید ریشه را پیدا کرد. سادات علویین، علویات، ذریه رسول که منحصرا غیر از طریق صدیقه کبری نیست- و این هم از عجائب عالَم است – چرا به اینجا رسیدند ؟ این امتیاز منشأش چیست ؟ منشأش این است :

وقتی[حضرت زهرا] از دنیا رحلت کرد- که دیگر گفتنی نیست آنها – کسی هم در خانه نبود فقط اسماء بود. غسل کرد. خلاصه… باشد. بعد دو پسر آمدند، پرسیدند: اسماء، مادر ما چه شد ؟ هر دو دویدند رو به قبر پیغمبر[و شیون کنان]: «وا احمداه، وا محمداه». تا وارد مسجد شدند… آنچه که کمر شکن است این است:

امیرالمؤمنین کیست ؟ کسی است که هزار ضربت[شمشیر] اثرش بر آن بدن بود ، در هیچ ضربتی آه نکشید، اما همین که چشمش به این دو پسر افتاد، غش کرد ، حالا [از این ضایعه]چه حالی شد ؟ عبارت این است: آب به صورتش پاشیدند، افتاده بود روی زمین ، بعد از جا برخاست ، آمد، وارد خانه شد ، وارد خانه که شد، پرده را از روی صورت[او] برداشت. آن اساس مطلب اینجاست:

فكشف عن وجهها فإذًا برقعة عند رأسها فنظر فيها فإذًا فيها: بسم الله الرحمن الرحيم، هذا ما أوصت به فاطمة بنت محمد، أوصت وهي تشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدا عبده ورسوله وأن الجنّة حق والنار حق وأن الساعة آتية لا ريب فيها وأن الله يبعث من القبور يا علي! أنا فاطمةانا فاطمة

در انا فاطمة همه را گفت که من کی ام ، بدنم چیست ؟ روحم چیست ؟ أنا فاطمة بنت محمد، زوّجني الله منك، خدا مرا تزویج به تو کرده ، لأكون لك في الدنيا والاخرة، أنت أولى بي من غيري، حنطني وغسّلني و كفني… اما… بالليل… وصلّ عليّ… چه بوده ؟ از حنوط و از غسل، از کفن تا برسد به دفن، همه باید نیمه شب باشد. ولاتعلم احداً . بعد هم گفت یا علی ! تو را به خدا سپردم، یعنی دیگر تنها یاور تو ، تنها رکن تو، من بودم … رفتم .

آن جمله آخر این است… سادات دیگر بفهمند چه وظیفه دارند؟ اولا: علویین ، علویات ، فاطمیین، فاطمیات ، در تمام این مملکت، شهادت حضرت زهرا روز سوم جمادی الثانیة باید بوسیله شما برای همیشه تضمین بشود . شام غریبان هیئات سادات مستقلا بیرون بیایند، غیر سادات پشت سر آنها. چرا ؟ برای خاطر این که یک بلاغی است، کسی تبلیغ کرده، کسی واسطه تبلیغ است. آن مطلبی که رسانده به شما چیست؟ ختم وصیت این است: واقرء على ولدي السلام إلى يوم القيامة، به فرزندانم تا روز قیامت سلام مرا برسان ، معنی دارد این کلمه، یعنی به آنها بگو: نیمه شب حنوط شد ، کفن شد ، دفن شد. وظیفه همه از خواص سادات معین شد.

 

منبع: سايت دفتر مرجع عاليقدر شيعه حضرت آيت الله العظمى وحيد خراسانى

 

بسم الله الرحمن الرحيم

دين ستيزي در قالب اصلاحگري و مبارزه با  خرافات

از شاه امان الله تا عصرحاضر

مقدمه

خرافه گرايي و خرافه پرستي امري مذموم است که عقل و شرع آن را محکوم مي کند و هرانسان خردمندي وقتي بداند چيزي خرافي است و واقعيت ندارد، از آن بيزاري مي جويد. بر عالمان و آگاهان جامعه است که هرگاه جايي خرافه اي ديدند به روشني بپردازند تا اين پديده ناپسند از جامعه برچيده شود. گام نهادن درراه اصلاحگري و  مبارزه با خرافات با اينکه امري مقدس و مطلوبي است اما بيش از همه روشن بيني ، ژرف نگري و خيرخواهي فرد يا گروه اصلاح گر و اصلاح طلب را مي طلبد که اگر هريک از اين شرايط تحقق پيدا نکند ، چه بسا بجاي آنکه اصلاح صورت بگيرد ، خود فسادي ديگر توليد کند و بجاي آنکه ابرويش را اصلاح کند ، چشمش را کور نمايد. اگر کسي امور و پديده هاي خرافي را از امور حقيقي و عيني تشخيص ندهد، ممکن است بنام  خرافه يکسري واقعيات يا ارزش هاي ديني و ملي يا بومي را تحت عنوان خرافه نابود کند يا اگر خيرخواهي نداشته باشد، ممکن است زير لواي مبارزه با خرافه اغراض شخصي ، گروهي ، سياسي يا باندي خود را به پيش ببرد ويکسري ارزشها را بنام خرافه قرباني اغراض و منافع خود سازد.

ضرورت تعريف

متاسفانه کساني که در مورد خرافه قلم مي زنند بيشتر مواقع از آن تعريف درست و مشخصي ندارند و بدون هيچگونه تعريفي طبق مذاق و سليقه خود به مصداق يابي مي پردازند. از اين جهت مشاهده مي شود خرافه يک مفهوم سيالي شده که مرز معيني ندارد و روي هرچيز طبق سليقه و ذايقه افراد تطبيق مي کند. اين شخص است که مصاديق خرافه را به دلخواه تعيين مي کند و از هر پديده اي که خوشش نيامد يا با ذايقه ، سليقه يا حتي گاه منافع شخص سازگاري نداشت ، اسم و عنوان خرافه روي آن مي گذارد. اينگونه به جنگ خرافات رفتن بيش از آنکه اصلاحگر باشد ويرانگر و بيش از  آنکه سازنده باشد ، مفسده انگيز است .

کم اتفاق نیفتاده که مفاهيم ارزشي و ضد ارزشي که وقتي مبهم و تعريف ناشده است ، مورد سوء استفاده سودجويان و فرصت طلبان واقع شده است. يکي از اين مفاهيم که در زمان ما بسيار مورد سوء استفاده قرار مي گيرد ، مفهوم تروريسم است که اربابان قدرت بر هرکس و هرگروهي که مخالفش باشد و با منافع نامشروعش مبارزه کند ، بر او برچسب تروريسم مي زنند. به همين دليل مشاهده مي کنيم مبارزان فلسطيني و لبناني که با اشغالگران بي رحم و خونريز صهيونيستي مبارزه مي کنند ، از سوي غربي ها عنوان تروريست مي گيرند و اسرائيل خود را از کشورهايي قلمداد مي کند که در صف مقدم مبارزه با تروريسم قرار دارند. مفاهيم ديگري همچون آزادي ، دمکراسي و حقوق بشر نيز از  جمله مفاهيمي است که قدرت هاي جهاني و استعماري بازيچه اغراض و منافع استعماري خود ساخته با اين ابزار ها  هر جا منافع شان ايجاب کند مداخله و کشورهاي رقيب يا دشمن را با آن تحت فشار قرار مي دهند.

مفهوم ديگر سيال و  مبهم که همواره مورد سوء استفاده قرار گرفته و مي گيرد ، مفهوم اصلاح و اصلاح طلبي و واژه هاي همخوانواده آن است. در قرون اخير گروه هاي زيادي از غرب و غرب گرايان تحت عنوان اصلاح گري و اصلاح طلبي به جنگ دين و ارزشهاي ديني و ملي رفته و با چسباندن مارک خرافه بر اين ارزشها ، کمر به نابودي آن ها بسته اند. چنانکه در ترکيه آتاترک و در ايران , رضاخان و در افغانستان شاه امان الله  و سپس داوود و کمونيست هاي خلق و پرچم ، خود را اصلاح طلب و برهنه سازي و خالي کردن اين کشورها از ارزشهاي ديني و فرهنگ بومي را مبارزه با خرافات و ارتجاع عنوان کردند.

تعريف خرافه

خرافات جمع خرافه است . خرافه در زبان عربي به دو معنا آمده است.

الف)  «الخرافه ماخرف  من النخل » ؛ خرافه چيزي است که از نخل چيده مي شود؛

ب) » الخرافه الحديثُ المُسْتَمْلَحُ من الكذِبِ[1]» ؛ خرافه سخني است که با دروغ آلوده و به تعبيري شيرين  و با نمک  شده است.

مرحوم دهخدا اين معاني را براي خرافه ذکر کرده است :

آنچه چيده شود از ميوه  / سخن خوش که از آن خنده آيد / افسانه  / حديث دروغ  / کلام باطل و افسانه که اصل ندارد[2].

در  منشأ پيدايش اين کلمه که با کاربردش نمي سازد ، چنين آورده اند که : خرافه نام مردي جن زده از قبيله عذره يا جهينه بوده است و او آنچه از جنيان مي ديده به مردم نقل مي کرده و مردم سخنان او را دروغ مي پنداشتند. بعد از آن هر کلام عجيب و غريب را به او مثل زده مي گفتند  : » هذا حديث خرافه[3]» .

ابن حجر عسقلاني گفته : خرافه کسي است که به او مثل زده ميشود[4]. عايشه (رض) نقل کرده که روزي پيامبر(ص) حديثي را براي زنانش نقل کرد. يکي از زنان گفت : اين حديث خرافه است. حضرت پيامبر(ص) فرمود :  آيا مي داني خرافه چيست؟ خرافه مردي ازبني عذره بود که جنيان او رااسير کردند. مدتي درنگ کرد . وقتي برگشت اعاجيبي که ديده بود ، براي مردم بازگو مي کرد. از آن پس  مردم گفتند : » حديث خرافه [5]» .

يکي از تعاريفي که براي خرافه شده اين است : » هرنوع عقيده يا عمل ديني نا معقول [6]»

گوستاو جاهودا، ذيل تعريف فوق گفته: » چه کسي تعيين مي کند که يک عقيده بخصوص نا معقول است يا معقول ؟ مشکل اينجا است که دين اين يکي از ديدگاه آن يکي خرافات محسوب مي شود. مبلغان يک قرن پيش که به نابودي اديان بومي کمر بسته بودند، همين حرف را مي زدند[7]» .

جاهودا ذيل اين تعريف که: » به طور کلي هرنوع عقيده نا معقول و بي اساس [8]» اظهار داشته که : » کلمه خرافات در اين معني وسيع فقط حاکي ازآن است که کسي که آن را به کار مي برد ، مايل است به عقايد و نظرات بخصوصي برچسب خرافات بزند»[9]. و اضافه مي کند : » خرافات در اين معنا چيزي نيست جز يک چماق زباني براي به زانو درآوردن دشمنان فکري [10]» .

محمد حسن پاکدامن مؤلف کتاب » جامعه درقبال خرافات» در تعريف خرافات مي گويد :  » خرافات پرستي عبارت است از پيروي عقايد باطل بي اساسي که با درجه فرهنگ ودانش جامعه اي که شخص خرافي منسوب بدان است ، هيچگونه تناسب نداشته باشد » . وي خود ازاين تعريف نتيجه مي گيرد : » ازاين تعريف منطوقي و لفظي ، مفهومي قابل ملاحظه وصحيح بدست مي آيدکه خرافات ، وقتي  خرافات است که عقايد علمي زمان ، در محيط جامعه اي که از اين لحاظ مورد نظر باشد ، بسط يافته و غلط و باطل بودن آن را اقلا  برگزيدگان و روشندلان آن قوم بدانند و گرنه در صورتي که جامعه  بموجب يکنوع مقدمات که صورت عقلي داشته باشد ،آن ها را به نظر حقايق  بنگرد ، خرافات نشايد ناميد»[11].

با اين توضيح ، اين تعريف نيز با اينکه به واقعيت نزديکتر است ، مشکل تعاريف فوق را دارد. چون ممكن است، کساني که عقايد ديگران را خرافي مي دانند ، خود را برگزيدگان و روشندلان معرفي کنند و مخالفان ديني و عقيدتي خود را مرتجع بدانند. از طرف ديگرنقصي که اين تعريف دارد آن است که خود عقايد خرافه را بذاته تعريف نکرده بلکه آن را از ديد مردم معرفي کرده  است. از اين جهت يک عقيده يا عمل ممکن است در يک منطقه که مردمش آن را بعنوان عقيده صحيح پذيرفته ، خرافي نباشد اما از ديدگاه منطقه ديگر که آن را نپذيرفته ، خرافي باشد.

بنا بر اين  بهتر اين است که آن را اينگونه تعريف کنيم : » عقيده يا عملي که پايه و اساس صحيح ندارد و هيچ وجه معقولي هم براي آن متصور نيست». بر اساس اين تعريف عقايد و اعمالي که از منشأ صحيحي همچون وحي دارد يا براي زندگي بشر مفيد است يا براي آن توجيه معقولي وجود دارد ، از دايره خرافات خارج مي شود .

رابطه خرافات و افسانه

خرافه و افسانه به يک معنا عين هم هستند. يعني هرچيزي که واقعيت ندارد و بي اساس است ، افسانه است. ولي در دل افسانه يک چيز ديگر نهفته است و آن جنبه اخباري است. يعني معمولا افسانه حالت گزاره خبري دارد . هرچند اگر دقت  شود عقايد و اعمال و  رسومات نيز در دل خود يگ گزاره اي را دارند ولي در بسياري  موارد حالت گزاره اي آن پوشيده است. اما خبري بودن در افسانه  آشکارتر است.

برخي گفته اند : معني خرافات در فارسي »  افسانه» است[12].

در زبان عربي ، افسانه به همان چيزهايي گفته مي شود که درفارسي بر آن ها اسم خرافات مي گذارند. يعني تعريف فوق ازخرافات بر افسانه عربي » اسطوره  » صدق مي کند.

مشرکان که وحي و عقايدي که پيامبران مي آوردند ، خرافي مي دانستند ، بر آن ها » اسطوره » يا افسانه عنوان مي دادند. آنان با اين برچسب مي خواستند بگويند خدا و قيامت و فرشته و تمام آنچه پيامبر خبر مي دهد ، بي اساس اند وهمه افسانه هستند که خودش براي کسب منافع خود ساخته و پرداخته است.

قرآن کريم در اين زمينه  مي فرمايد : » قالُوا أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ لَقَدْ وُعِدْنا نَحْنُ وَ آباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ إِنْ هذا إِلَّا أَساطِيرُ الْأَوَّلِين(مؤمنون/83) »  ؛ گفتند : آيا ما وقتي مي ميريم و به مشتي خاک تبديل مي شويم، دو باره بر انگيخته مي شويم؟ ما و پدران مان پيش از اين نيز از اين وعده ها داده شده بوديم ، اين ها جز همان افسانه هاي قبلي نيست».

نيز  فرموده :

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَ جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْرا و ان يرو کل  آيه لا يؤمنوا بها حتي اذا جائوک يجادلونک يقول الذين  کفروا ان هذا الا اساطير الاولين (انعام/25) ؛ بعضي ازآن ها به سخن تو گوش مي دهند ولي ما بر دل هاي شان پرده افکنده ايم تا آن را نفهمند و گوشهاي شان را سنگين کرده ايم و(بنا بر اين) هر معجزه اي را بنگرند ايمان نمي آورند و چون نزد تو آيند با تو به مجادله پردازند. کافران مي گويند که اين ها جز افسانه هاي پيشين نيست.

در سوره نحل مي فرمايد : و اذا قيل  لهم ما ذا انزل ربکم قالوااساطيرالاولين(نحل/24) ؛ هرگاه به آن ها گفته شود پروردگارتان چه نازل کرده است ، مي  گويند همان افسانه هاي پيشين.

از آيات فوق و آيات ديگري که از ذکرش خود داري کرديم ، استفاده مي شود :

1)  اساطير در عربي به معني خرافات در فارسي به کار مي رود ؛

2)  مشرکان وحي الهي و عقايد و آموزه هايي را که از جانب پيامبران آورده مي شدند ، افسانه يا به تعبير امروز خرافه مي دانستند.

خرافات و اصلاحگري

خرافه از مظاهر فساد است. در هرجامعه اگر فسادي از هرنوع كه باشد ، بايد با آن مبارزه نمود و به اصلاح آن پرداخت. خرافه يك بيماري است كه بر تن جامعه عارض مي شود و اصلاحگر طبيبي است كه به معالجه بيماري مي پردازد. نا گفته پيدا است همچنانكه هر بيماري دارو و شيوه درمان خودش را دارد، اصلاحگري نيز شيوه صحيح خود را مي طلبد. اگر طبيبي به بيمار دارويي تجويز كند كه اثر عوارض سوء آن ده برابر بيماري مورد معالجه باشد ، آن طبيب بيش از آنكه معالج باشد ، قاتل است. يكي از شرايطي كه پزشك بايد در معالجه بيمار رعايت كند ، برخورد خيرخواهانه و مشفقانه با بيمار خودش است. در آن صورت است كه بيمار با آرامش روحي و رواني كامل به پزشك اعتماد مي كند و نسخه ها و توصيه هاي او را به كار مي بندد. و چه بسا درد خودش را هم فراموش مي كند.

گر طبيبانه بيايي به سر بالينم                    به دو عالم ندهم لذت بيماري را

اما اگر پزشك پرخاشگرانه و كينه توزانه با بيمارش برخورد كند ، از معالجه اش نتيجه اي حاصل نمي شود هيچ كه ممكن است بيماري را  نيز گسترش بدهد.

بنا بر اين كساني مي توانند اصلاحگر باشند و به اصلاحات در جامعه اقدام كنند يا بخود عنوان اصلاح طلب و مصلح بدهند كه :

1.  فساد را بخوبي بشناسند و اگر به جنگ خرافات مي رود ، ابتدا خرافه را بخوبي شناخته باشند تا با يك ارزش ديني و بومي بنام خرافه در نيفتند و گرنه همچنانكه چه بسا پزشكاني كه بر اثر تشخيص اشتباه دندان سالم را بجاي دندان معيوب كشيده اند ، شخص مصلح نيز بجاي مبارزه با خرافه با يك هنجار و ارزش بجنگد؛

2.  شخص مصلح بايد هدفش از مبارزه تنها اصلاح جامعه باشد و بنا بر اين يکي ازشرايط اساسي که وي بايد واجد آن باشد آن است که خالي از اغراض و هوا ها و عقده هاي شخصي يا گروهي باشد. پيامبران افراد مصلح بودند. آنان خير خواه جامعه بودند و از سر خير خواهي به دنبال اصلاحات در جامعه بودند. حضرت هود كه مي خواست قوم عاد را اصلاح كند به آنان فرمود : » انا لكم ناصح امين (اعراف/68)» و حضرت نوح نيز فرمود : » أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبىّ‏ِ وَ أَنصَحُ لَكمُ‏ْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ(اعراف/62)» به همين دليل که آنان خير خواه جامعه و بشريت بودند ، وقتي بر اثر جهالت جامعه با آنان برخورد نامطلوب مي شد ، آن ها بزرگوارانه مي بخشيدند و از خداوند براي جامعه خود طلب بخشايش مي كردند و مي فرمودند : »  اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِقَوْمِي إِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ [13]» ؛

3.  ازشيوه هاي اصلاح بخوبي آگاه باشد و بهترين شيوه و روش و مؤثر ترين و کم هزينه ترين آن را برگزيند. اگر چنين نباشد ، ممکن است فرد يا افراد اصلاح گر حتي اگر فساد را بخوبي تشخيص داده باشد و حتي اگر  دلسوز ، خيرخواه و بي غرض هم باشد ، ممکن است بر اثر انتخاب راهکار نادرست براي مبارزه  با فساد، زيان هاي بس بزرگ تر بر پيکر اجتماع وارد سازد که اصلاح و رفع دفع آن هزينه هاي بس  بزرگتر بر مردم تحميل کند ؛

4.  اولويت ها  را درک کرده و مد نظر قراردهد. ممکن است يک جامعه از فسادهاي مختلف و  با درجات متفاوت در رنج باشد. اگر اولويت ها را در  نظر  نگيرد ، جامعه را با امور پيش پا افتاده و غير لازم درگير خواهد کرد و در نتيجه ضرورت ها و اولويت هاي آن به فراموشي سپرده شده يا مورد غفلت قرار خواهد گرفت. اين نيز خسارات  عظيم وجبران نا پذير بر جامعه تحميل خواهد نمود.

اگر  به تاريخ مراجعه کنيم ، در خواهيم يافت در گذشته زندگي اجتماعي بشر افراد زيادي در حالي که يک يا چند شرط فوق رافاقد بوده اند ، داعيه اصلاح داشته اما حاصل کار آن ها جز توليد فساد ، نفاق و خونريزي نتيجه اي ديگر نداشته  و برآيند کار آنان براي خود و جامعه بشري جز خسران و ندامت چيزي نبوده است.

در اين ميان بر افراد جامعه است که به نداي هر کسي که ادعاي اصلاحگري واصلاح طلبي دارد پاسخ ندهند و درقبال هر نداي خير خواهانه هوشيارانه و خردمندانه برخورد کنند. افراد بسياري  بوده اند که به دنبال تأمين اغراض و  منافع شخصي و افساد در جامعه بوده بوده اند با اين حال پرچم اصلاحگري و اصلاح  طلبي در دست گرفته اند. با آنکه کارشان فساد انگيزي بوده اما به آن، عنوان اصلاح طلبي داده اند. چنانکه در صدر اسلام منافقان خود را اصلاح گر مي دانستند و وقتي به آن ها گفته مي شد، فساد نکنيد ، مي گفتند ما اصلاح گريم. » َ وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُون » . در جواب اين ادعاي اصلاح طلبي منافقان، که نفاق افگني و فساد انگيزي خود را » اصلاح» نام مي نهادند ، فرمود : » َ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُون » ؛ آگاه باشيد که اين ها مفسدند اما خود نمي فهمند.

جالب اينجا است که اين منافقان که ادعاي روشنفکري داشتند، مؤمنان را نادان ، سفيه و مرتجع مي دانستند. ولي خداوند  متعال، خود اين افراد پر مدعا را سفيه اعلام مي کند و مي فرمايد : «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُون » .

اين افراد مغرض که هدف و غرضي جز ايجاد فساد ندارند، براي جلب  اعتماد مردم ممکن  است ادعاي خير خواهي هم داشته باشند. اصولا هر مفسدي ادعاي خير خواهي هم دارد چون بدون جلب اعتماد مردم امکان  ندارد بتواند کار خود را پيش ببرد. چنانکه ابليس وقتي مي خواست حضرت آدم و حوا را اغوا کند و آنان را از بهشت  بيرون کند ، به آنان گفت ، من  خير خواه شما هستم «‌ اني لکما لمن الناصحين» و  حتي براي آنکه آن دو باور کنند ، ابليس در ادعاي خود صداقت دارد ،‌ براي آن ها  سوگند ياد کرد : «‌و قاسمهما «‌.

بزرگترين فساد در يک  جامعه ، اختلاف و درگيري و خونريزي است. وقتي خداوند مي خواست ، بني آدم را خليفه و جانشين خود بر روي زمين قرار دهد ، ملائکه اعتراض کردند که شما موجودي را خليفه خود در زمين قرار مي دهي که فساد مي کنند و خونريزي مي کنند : » وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ(بقره/30) «‌. از اين آيه شريفه دانسته مي شود که نفاق و اختلاف که ثمره و نتيجه  اش خونريزي است ، بزرگترين فساد ها است به حدي که ملائکه بخاطر آن ،‌ بني آدم را شايسته خلافت نمي داند.

اصلاحات شاه امان الله

امان الله خان يک فرد روشنفکربود. وي پيش از آن که به اروپا سفر کند , يکسري اقدامات اصلاحي انجام داد که براي مملکت ضروري و شايان تقدير بود. او قانون بردگي در افغانستان را لغو کرد , ماليات کمرشکني كه بر مردم مستضعف بويژه مردم مظلوم شيعه بسته شده بود, تخفيف داد وبرنامه هايي ديگر براي پيشرفت و ترقي کشور در دست داشت.

اما وقتي شاه امان الله خان , به سال 1928 به کشورهاي ديگر ازجمله اروپا سفر کرد , به يکباره تعاليم و آموزه هاي ديني به نظرش خرافه وعامل عقب ماندگي کشور جلوه کرد. شايد انگليس و باقي کشور ها ي استعماري و دين ستيز, تعمد داشتند که عامل پيشرفت خود را دين زدايي و به تعبير خود خرافه زدايي القا  کنند. به همين دليل  آتاتورک در ترکيه و رضا خان در ايران نيز که تصميم به پيشرفت و توسعه کشور خود گرفته بودند , تحت تأثير القائات کشورهاي استعمارگر و نوکرانش , دين ستيزي را سرلوحه اصلاحات خود قرار دادند.به نظر آن ها راه پيشرفت و ترقي از دين ستيزي ونابودي تعاليم و ارزشهاي ديني مي گذشت.

وقتي شاه امان الله به افغانستان بازگشت , مبارزه با مظاهر ديني همچون حجاب وپوشش اسلامي , در اولويت کاري او جهت اصلاحات در کشور قرار گرفت. بدين جهت , ابتدا ثريا همسرش که عنوان ملکه کشور را داشت , مقاله اي درنشريه » امان افغان» نوشته و ضرورت رفع حجاب را در آن بيان کرد. سپس شاه امان الله , زنان مأموران ارشد دولت وافرادمشهور ومتنفذ شهر کابل را به قصر , دعوت کرد و در باره آزادي زنان , سخنراني کرد. وي در اين سخنراني اعلام کرد : اگرشوهران به زنان آزادي ندهند , به آنان سلاح خواهد داد تا شوهران خود را هدف گلوله  قرار  دهند![14] شاه امان الله به اين مقدار نيز اکتفا نکرد وطي يک فرمان ملوکانه , دستور داد : » مردان هم لباس سنتي شان راترک گفته لباس اروپايي به تن کنندو  کلاه اروپايي به سر بگذارند» وي براي متخلفان از اين فرمان ملوکانه , جريمه هاي  نقدي نيز در نظرگرفت[15].

برخي از روشنفکران , اين فرمان امان الله خان را براي ايجاد برابري در ميان اقوام و مليت هاي  مختلف کشور, توجيه و آن را ضروري دانسته اند[16]. وي بدون اينکه درک درستي از کشور ومردم افغانستان وخواسته ها ي آن ها يا ظرفيت هاي کشورش داشته باشد , براي ايجاد برابري ميان اقوام گام  بر مي داشت. براي او مهم نبود که ايجاد برابري و مساوات اينگونه با خواسته , فرهنگ و ديانت مردم تضاد دارد همچنانکه نمي دانست امکانات آن  فراهم نيست واصلاحاتش باعث ايجاد شکاف و نفاق در  ميان مردم يا باعث اختلال در  کشور مي شود , آنچه براي او مهم بود , اصلاحات بود و برابري .

مير غلام محمد غبار در شرح بر نامه اصلاحات شاه امان الله مي نويسد : «قطع نظر از مصارف دريشي که از توانايي اکثريت مردم  خارج بود , براي  تطبيق اين امر , هيچ مغازه بزرگي که اقلا براي صد هزار نفر دريشي و کلاه داده بتواند , موجود نبود[17]» شاه امان الله  که در اجراي فرمانش جدي بود , پليس ها را مأمور اجراي برنامه اصلاحاتي خود کرد : » همچنين شاه امر نمود تا در جاده هاي مخصوص درپايتخت , تابلوها گذاشتندو نوشتند : هيچ زني با برقع نمي تواند ازاينجا عبورنمايد.و زنان ناداري که البسه عادي خود رادر زير چادري پنهان نموده  و توان پوشيدن لباس نسبتا خوبتري نداشتند , مجبور شدند که ازخريداري مايحتاج شبانه روز خود در بازارهاي معمور تر صرف نظر کنند[18]» براي مرداني که دريشي نمي پوشيدند نيز جريمه گذاشته شده بود که پليس ها  از متخلفين اخذ مي کردند[19].

امان الله خان براي آنکه به اين اصلاحات خود , جنبه قانوني و رسمي بدهد , يک لويه جرگه فرمايشي نيز تشکيل داد. » سپس شاه , لويه جرگه را براي بررسي و تصويب اصلاحات تازه , به کابل دعوت کرد و وکلا  را مجبورساخت تا براي شرکت در آن, عمامه و  لباس محلي را کنار گذاشته , لباس سياه اروپايي به تن کنند و  کلاه «شاپو» به سر بگذارند[20]» در اين مجلس فرمايشي که به تاريخ 6 سنبله(شهريور) تا 14 سنبله 1307 انعقاد يافته بود , نمايندگان به جز اجراي فرامين شاه , حق هيچ اظهار نظر نداشتند. آنان حتي اين حق را نيز نداشتند که شکايات مردم را به سمع  مبارک شاه برسانند[21].   در روز سوم لويه جرگه که زنان را با مردان مساوي اعلام کرد , ملکه ثريا از جا بلند شد و چادر نازک خود را از سر برداشت و همان جا پاره کرد. کار ملکه ثريا با کف  ممتد برخي از حاضران که  مواجب بگيران شاه بودند , مورد تشويق قرارگرفت. سپس طبق نقشه از پيش تعيين شده , زنان ديگر نيز از ملکه ثريا پيروي و حجاب خود را برداشتند[22]. شاه امان الله حتي تعطيلي روز جمعه را هم تغيير داد و آن را به روز پنجشنبه کشاند[23] که هيچ توجيهي جز دين ستيزي نداشت.

شاه امان الله بدين ترتيب , در زماني که کشورهاي ديگر , با برنامه هاي معقول و با حفظ فرهنگ بومي اساس يک تمدن و توسعه واقعي را پي مي ريختند و پله هاي ترقي را يکي يکي طي مي کردند , با اين کارهاي نا معقول خود , کشور را مشغول کرد . پيامد کارهاي او بي  ثباتي کشور در حساس ترين زمان تاريخ خود و  درگيري ها و جنگهاي پي درپي و ايجاد فتنه و آشوب در سراسر مملکتي بود  که تازه از استعمار انگليس استقلال پيدا کرده بود. نتيجه اين اقدامات آن شد که به گفته برخي از صاحب نظران » افغانستان براي اقلا سي الي چهل سال ديگر عقب افتاد[24]«. عقب ماندگي کشور که در بلند مدت اتفاق افتاد, تنها  پيامد اصلاحات اماني نبود بلکه  رواج بي سابقه فساد و ارتشا در ميان افراد مملکت نيز از پيامد  هاي آني و سريع اقدامات امان الله خان بود.  بقول فرهنگ که » فساد اداره و رشوت خواري که همواره در افغانستان موجود بود و تنها انضباط و باخبري  مرکز قدرت مي توانست آن را محدود کند , اکنون به علت مصروف بودن شاه به کارهاي نمايشي و فقدان رئيس حکومت، اوج گرفته , هيچ محل و مرجعي براي رسيدگي به آن شکايات مردم وجود نداشت[25]«.

امان الله خان که » از عسرت اقتصادي و زندگي مردم بي خبر افتاده بود و در کشوري که صد ها مشکل اقتصادي و زراعتي و تخنيکي و اداري مستلزم رسيدگي و اصلاحات بود[26] » شاه به اين اموردين ستيزانه و فرهنگ برانداز دست يازيد که علاوه بر فرصت سوزي ،بنيان هاي فرهنگي جامعه را سست مي کرد و جامعه را به جان هم مي انداخت وهزينه هاي  سنگيني بر  کشور و مردم تحميل مي کرد.

جامعه ديني افغانستان که تحمل اصلاحات ضد ديني به سبک آتاترک را بر نمي تابيدند , عليه آن خروشيدند. وقتي نارضايتي مردم از سد درباريان متملق که شاه را به بي خبري کامل نگاه داشته بودند , عبور کرد و به گوش وي رسيد , طي يک اعلاميه , اصلاحات اخير خود را اينگونه پس گرفت :

» مجلس مقرر مي  شود, محصلات افغاني ازترکيه مراجعه  مي کنند , ملاهاي ديوبندي درافغانستان داخل شده مي  توانند , از رشوت جلوگيري مي شود, زنان دست و روي خود را مي پوشند و موي خود را کوتاه نمي  کنند , درتدريس ملا ها شهادت خواسته نمي شود , توزيع تذکره نفوس منع ,شراب نوشي مجازات مي شود , در هرحکومتي يک نفر ملاي محتسب مقرر مي گردد , روز تعطيل ازپنجشنبه به جمعه تبديل مي شود , زنان لباس اروپايي نپوشيده وبرقع خواهند پوشيد و, نظاميان مريد شده و مرشد گرفته مي توانند , مکتب و انجمن حمايت نسوان تاتأسيس مجلس اعيان و وکلا معطل است , گرفتن قرض آزاد است , پوشيدن لباس قيد نيست[27] » .

شاه  امان الله , لابد داشتن حجاب , تعطيلي روز جمعه , لباس محلي و بومي و  منع شرابخواري را خرافه مي  دانسته  که , يکي ازطرفدارانش که دل پردردي هم از سادات دارد , چنين نوشته» تجربه ناکام اصلاحات دوره اماني با اعلاميه 18 فقره اي  که پيشنهادات خرافي و قهقرايي ملايان قندهار را تأييد مي کرد , چنين اصلاح شد[28]» وي با متهم کردن جامعه ديني به جامعه خرافاتي و اينکه جامعه ديني پشتيبان استبداد است , مي گويد : »  اما حاکمان ديموکراتيک و يا شاه ديموکرات – امان الله – در ابتدا روابط برادري سياسي خويش را با دين خرافي جامعه قبيلوي قطع کردند ,  اينها درک کرده بودند که خرافات مذهبي ضميمه حاکميت هاي ارتجاعي اند[29] » .

اين آقاي روشنفکر که از تجربه باقي روشنفکران درس گرفته که با دين با چهره بي ديني مبارزه مي کردند و موفق نبودند , و  معتقد است با دين بايد با خود دين مبارزه کرد , مي گويد : » اين عدم تفکيک اسلام وحي از اسلام خلافت , باعث گرديد که حتي شيوه موفق اسلام ازطريق باطل کردن دين خرافي جامعه جاهلي , نه درک گردد  و نه به کار گرفته شود , برعکس, مبارزه  در برابر دين شروع شدتا جامعه از شر اين » افيون» خلاص شود و با ترک اعتياد خرافات و انديشه هاي سنتي قهقرائي, حکومتي مترقي رو  به تکامل به وجود آيد[30]«. چنانکه ملاحظه مي شود , وي دين موجود را که متدينان به آن پاي بندند , دين خلافتي و افيون! تعبير مي کند که مردم را به خرافات معتاد ساخته و روشنفکران را  منجياني دانسته که با مبارزه با اين دين خرافي و انديشه هاي سنتي قهقرايي , حکومتي مترقي رو به تکامل را به وجود مي آورند. بعد  در حاشيه ضمن متهم کردن روحانيون به قشر مرتجع مذهبي , و ايراد اتهامات زياد , روشنفکران را دوباره به تقديس مي نشيند که : »  اين طرف  نيمه روشنفکر است که با تمام پندارهايش براي عدالت و تقوا , مذهبي است ولي شعارش اين است که مذهبي نيست , به مذهب اعتقاد ندارد و مذهب را راه حل نمي داند و تسبيح را نه بخاطر اعتقاد بلکه براي خوش آمدن در دست دارد[31]«.

بعدا خواهيم ديد که روشنفکران کمونيستي خلق و پرچم چگونه در جامعه عدالت! را اجرا کردند و چگونه تقوا داشتند. بدون ترديد اگر شاخه چيني کمونيست ها که نويسنده متعلق به آنها است, هم اگر سر کار مي آمدند , افغانستان از آنان نيز عدالتي بهتر از خلقي ها و پرچمي ها مشاهده نمي کردند.

اصلاحات ظاهرشاه

امان الله خان بر اثر مقاومت مردم متدين افغانستان  در برابر  اقدامات دين ستيزانه او , عقب نشيني کرد و همچنانکه ذکرش رفت , اعلام کرد از رشوت جلوگيري مي شود, زنان دست و روي خود را مي پوشند و موي خود را کوتاه نمي  کنند و مردم به  پوشيدن لباس اروپايي مجبور نخواهند بود و…

اقدامات افراطي شاه امان الله و برنامه هاي ضد ديني اوزمينه را براي استبداد فراهم ساخت. استعمارگران که هميشه بدنبال فرهنگ برهنگي هستند  ,  و آن را زمينه اي  براي نفوذ خود مي دانند , مدتي براي اجراي آن درنگ کردند تا حکام دست نشانده آنان قدرت خود را تثبيت کنند. وقتي آن  ها از اين بابت مطمئن  شدند , برنامه هاي ضد  ديني که مطابق با فرهنگ غرب و مخالف با شئونات  و عنعنات مردم  ما و آيين ما بود, از سر گرفتند.

بنا بر اين برخي از اخلاف امان  الله , در دوران سلطنت ظاهرشاه, برنامه  هاي به اصطلاح اصلاحي او را پي گرفتند. » در دوره صدارت محمد هاشم خان , اساتيد و دانشجويان زن , دررشته قابلگي(مامايي) در  کابل اقدام به کشف حجاب کردند. درسال 1958 که داوود  خان صدر اعظم افغانستان بود , از طرف وي و خاندان سلطنت نيز بي حجابي تبليغ مي شد. در چهلمين سال تجليل از استقلال کشور(1959) , عده اي از  زنان افغانستاني , ازجمله ملکه و خانم هاي صدر اعظم و وزيرخارجه بدون حجاب ظاهرشدند و زنان مقامات دولتي نيز از آن ها پيروي کردند. اندکي بعد , کشف حجاب در  برخي ولايات ديگر نيز عملي شد و در ادارات دولتي و محيط هاي  آموزشي و تلويزيون ,  زنان بدون حجاب و با لباس هاي غربي و حتي بدتر از آن ظاهر مي شدند[32]«

اصلاحات در زمان کمونيسم

حکومت کودتايي خلق وپرچم که داعيه اصلاح طلبي[33] و مبارزه با ارتجاع و خرافات داشت , مبارزه با مظاهر ديني و ارزشهاي اسلامي و بومي را سرلوحه کارخود قرار داد. کمونيست ها  علما را بعنوان نيروهاي ارتجاعي , ترور , اعدام يا به سياهچاله هاي زندان انداختند.

نور محمد ترکي , نخستين رئيس حکومت کمونيستي افغانستان , در يک سخنراني که  براي اعضاي حزب خلق و کادر رهبري آن ايراد شده , گفته :  شما فعلا با پنج گروه از علماي ديني رو برو هستيد :

1.گروهي که ماهيت دين اسلام را فهميده اند و به سويه بلند علمي با  ما مبارزه  مي کنند و  مردم را بر  ضد ما  تحريک مي کنند ؛

2. برخي ديگري از علما که بصورت دقيق اسلام را مطالعه و درک نکرده  اند بلکه بنا به تعصب عقيده , دشمن خطرناک ما شده مي توانند ؛

3. گروهي که دردهات و قراء بطور عاطل زندگي مي کنند و  تنها در باره جنبه عبادات اسلام معلومات دارند ؛

4. گروهي که به فتنه گري و فساد گرفتار مي باشند و در بين مردم بي اتفاقي انداخته , يکي را با ديگري مي جنگانند ؛

5. روحانيوني که از طرف استعمار جايگزين شده اند ؛ مانند حضرات نقيب زادگان , سيدان(سادات) , خواجگان و غيره[34].

آقاي ترکي بعد از اين دسته بندي , در مورد چهار دسته از اين علما , به رفقاي حزبي خود , رهنمود مي  دهد که بايد آن ها را هريک به شيوه اي , برخي بطور سريع و برخي با صبر وحوصله و در وقت مقتضي , از ميان برد  اما در مورد دسته چهارم مي گويد  که ما بايد از آن ها در جهت اهداف خود استفاده کنيم و آن ها  را کمک کنيم و به آنان معاش و امکانات بدهيم تا در ميان مخالفان ما , تخم کينه و نفاق بپاشند و بدينوسيله به کمونيست ها خدمت کنند[35].  شايد  همين دسته از علما مورد نظر ترکي بوده که در جاي ديگر آن ها را وطن پرست توصيف کرده وگفته : » آن ها همکار ما شمرده  مي شوند[36]»  .

ترکي در سخنراني فوق به صراحت , دين رايگانه دشمن مارکسيزم معرفي مي کند و درباره شيوه مبارزه با دين مي گويد : » ما بايد براي از بين بردن اسلام , دو روش مهم بکار بگيريم ؛ 1)  بظاهراسلام را توصيف نماييم 2) در عمل به ريشه کن نمودن اسلام سعي کنيم[37]«.

برخي از  اصلاحاتي که کمونيست ها در افغانستان به اجرا گذاشتند , عبارت بودند از :

1. لغو مالکيت خصوصي و تقسيم اراضي افراد زمين دار در ميان دهقانان , در حاليکه قباله آن رانه بنام دهقان که به اسم حزب خلق مي زدند و در عين حال از  دهقان ها ماليات هم مي گرفتند[38] ؛ يعني بنام دهقان بکام حزب خلق ؛

2. تأسيس کورس هاي سواد آموزي مختلط و مجبور ساختن  زنان شوهردار و دختران به شرکت در آن ها[39] ؛

3. تغيير پرچم سه رنگ  منقش به  محراب و منبر به رنگ سرخ با نقش هلال و ستاره[40] .

همچنانکه ترکي اعلام کرده بود, اسلام دشمن شماره يک کمونيسم بود و به همين دليل , خلقي ها  و پرچمي ها  در سراسرکشور , مبارزه همه جانبه را با دين آغاز کردند و مظاهر و ارزشهاي ديني همچون حجاب , نماز , قرآن و امثال آن تحت عنوان خرافه پرستي ,  به سخره  گرفته مي شد و حتي داشتن قرآن در خانه ها جرم محسوب مي شد.

اقدامات  دين ستيزانه کمونيست ها باعث شد مردم مسلمان و متدين افغانستان به رهبري علما , اعتراضات خود را عليه کمونيست هاي خلق و پرچم آغاز مي کنند. و رژيم کودتايي نيز در  مقابل به دستگيري و زنداني کردن علما دست مي يازد.

محمد صديق فرهنگ مي گويد : » چون عالمان ديني به انتقاد از حکومت دوام مي دهند , سيد سرور واعظ , شيخ محمد امين افشار , شيخ محمد علي, سيد علي احمد عالم , سيد عبدالحميد ناصر , سيد مصباح سنگلاخي , سيد ميرحسين رضواني  از کابل , شيخ سلطان و شيخ زين العابدين از ولايت بلخ  با يک تعداد روشنفکران مانند محمد اسماعيل مبلغ , وکيل سابق , سيد ابراهيم عالمشاهي حقوقدان , محمد يوسف بينش وکيل سابق ,محمد حسين نهضت  منشي سابق شاروالي , سيد ميرزاشاه فضيلت معلم ادبيات , علي آقا , استاد پوهنتون(پسر سيد اسماعيل بلخي) دکتور محمد قاسم صابري , نادرعلي خان جاغوري  ,  سناتور سابق , سيد مهدي مدني , محمد مهدي ظفر و عده بزرگ ديگر يکي بدنبال ديگري گرفتار ومفقود شدند[41]«.

اقدامات سرکوبگرانه و  کشتار علما و  مردم بي گناه ديگر نتوانست از قيام مردم عليه حکومت ضد ديني کمونيست ها جلوگيري کند و سر انجام , مردم مسلمان و متدين افغانستان طومار اين رژيم را درهم پيچيد.

اصلاح طلبي به شيوه کمونيست هاي چين

ماهيت کمونيسم , ضديت با دين و مذهب است. کمونيست هاي چيني تا پيش از تسلط کمونيست هاي روسي , در مبارزه با دين و به سخره گرفتن اعتقادات مردم , دوست وهمکار آن ها بودند. سازمان شعله جاويد و سرشاخه هاي آن همچون ساما , ساوا  , اخگر , پيکار , جنبش آزاديبخش خلق افغانستان, تنظيم  نسل نو هزاره مغول و غيره هرکدام به نحوي , مبارزه با دين ومظاهر آن را تحت عناوين مختلف از جمله , مبارزه با خرافات , مبارزه با تشيع درباري , جامع نبودن مذهب در افغانستان , عدم کارآيي مذهب و امثال آن پيش برده اند. به سخره گرفتن اعتقادات و ارزشهاي ديني از  سوي کمونيست هاي چيني همچون اکرم ياري و غيره زبانزد خاص  و عام است.

پس از فروپاشي حکومت کمونيستي در کابل , رسالت مبارزه با دين به کمونيست هاي چيني محول شد تا با نفوذ در سازمان هاي جهادي برنامه خويش را به پيش ببرند. آنان با توجه به فضاي رقابت ناسالم ميان جناح هاي حزب وحدت اسلامي افغانستان , فرصت يافتند تا به بهانه حمايت از يک جناح و تبليغ رهبري آن , با استفاده از  شيوه » تفرقه بياندازو حکومت کن» موفق شدند , زير لواي اين حزب و با استفاده از نام و امکانات آن, حملات خود را عليه يک قشر از جامعه شيعه شروع کنند. در حاليکه رقابت ميان جناح ها , يک رقابت سياسي بود که در هردو جناح از هردو قوميت شيعه يعني هزاره وسيد وجود داشتند , اما آن ها عليه سادات , حملات شديدي را آغاز کردند.

هدف اصلي آن ها حذف عنصر ديانت و مذهب در جامعه شيعه بود , اما براي رسيدن به اين مقصود و بيرون کردن قشر مذهبي از صحنه , حمله را عليه بخشي از آن شروع کردند تا بدين وسيله هم در جامعه نفوذ کنند و براي خود پايگاه و جاي پايي پيدا کنند و هم با اين شگرد بخشي از جامعه مذهبي و نمايندگان دين و مذهب را حذف کنندو در نتيجه يک گام به هدف نزديکتر شوند. اين هدف از تعابير آن ها که تشيع را منحصر به سادات مي کنند , کاملا پيدا است . در يکي از مقالات آن آمده است : » جامعه تشيع , بيشتر از آنکه يک جامعه باشد , يک سازمان جاسوسي و مذهبي است که براي قرباني کردن جامعه هزاره تشکيل شده است. شيعه درباري درچوکات کاملا زير زميني همچون سازمان مخفي يهود عمل مي نمايد[42] » .  تعابير ديگر آن ها نيز که  به ظاهر متوجه سادات است , اما درحقيقت مذهب و مرجعيت را هدف مي گيرد , گوياي ضديت آن ها با دين و  مظاهر آن است : » مذهبي با خمس و زکات و وجوهات مذهبي و ديگر  ضابطه هاي شيره کشي  به سراغ جيب هزاره مي رود. مي توان گفت که شبکه اقتصادي و اشرافيت آنان از درون مذهب بيرون مي شود[43]»  , يا اينکه مي نويسد : » وقتي جيب هزاره با تحميق مذهبي در گاو صندوق آقاي مذهبي مرکزيت مي يابد , وقتي هزاره پول خمس و زکات خويش را براي آقا مي آورد , آقاي مذهبي علاوه بر حاکميت مذهبي , به حاکم اقتصادي هزاره نيز تبديل مي شود[44]» . اين تعابير بيش از آنکه متوجه سادات باشد که کمونيست هاي چيني ,  آن ها را نوک پيکان حملات خود قرار داده و از طريق آنان با دين و مذهب  مي جنگند , متوجه علما ومرجعيت است که به زبان آورده نمي شود.   شعله اي ها گرچه , بظاهر جنگ خود را با مذهب و دين کتمان مي کردند ؛ اما گاه آن را در قالب خيرخواهانه! به صراحت نيز  بيان مي کردند : » ما معتقديم حکومت آينده نبايد روي مذهب بوجود بيايد. امروز مردم دنبال اين مسأله نيستند که تلاش کنند , خون بدهند تا به حکومت اسلامي برسند[45] » ، يا اينكه مي نوشتند : » اينها (سادات و اشراف مذهبي) مذهب را آن قدر بزرگ مي سازند كه مي گويند ، چند نژاد و يك مذهب![46]«.

همچنانکه گفته شد , هدف کمونيست هاي  ساخت روسيه با کمونيست هاي ساخت چين , در مبارزه با دين , يکي است اما در شيوه مبارزه وبه اصطلاح خود شان , تاکتيک , تفاوت پيدا مي کند. کمونيست هاي چيني , با درس گرفتن از سرنوشت رفقاي ساخت روسيه , زيرکانه تر وارد عمل شده اند. هرچند خلقي ها و پرچمي ها نيز همچنانکه در سخنان تره کي آمد , به ظاهر از اسلام دم مي زدند , اما آن ها در عمل صريح تر وارد شدند و بي نقاب تر ظاهر شدند و به همين جهت توفيق نيافتند.

يکي از اين شعله اي ها که او نيز هرجا , بهانه اي يافته , به سادات تاخته ,  در توصيف برنامه هاي اصلاحاتي کمونيست ها در افغانستان مي گويد : » مي بينيم که درک از خرافات فکري و عقيدتي وجود دارد , اما مبارزه در برابر آن از طريق خط خوان ساختن جامعه شروع مي شود[47]» بعد ادامه مي  دهد : » همين درک ناقص است که بايد هرنهاد اجتماعي را بدون درک ازرابطه علي و معلولي آن , با ديگر نهادهاي اجتماعي , اصلاح کرد , اما نتيجه چه بود ؟ دريک روز انقلاب , و در چهارده سال دفاع ناکام از انقلاب[48] » . همين شخص در جاي ديگر از کتابش مي نويسد : »  روشن است که نفوذ سياسي در جامعه , بدون احترام کردن به سنت هاي دست و پاگير و خرافي جامعه ,  امکان پذير نيست و اين بر خلاف ماهيت مبارزه فکري است که مؤثر ترين حملات خود را قبل از همه بر ارتجاعي ترين جنبه هاي فکر و فرهنگ خرافي جامعه آغاز مي کند[49] » . با توجه به حمايت نويسنده از برنامه هاي کمونيست ها در کابل که خود آن را «درک درست از خرافات» عنوان داده , بخوبي مي توان دريافت که منظور وي از خرافات و  سنت  هاي ارتجاعي جامعه چيست.

اين جناب مصلح که به زعم خود به جنگ خرافات رفته , در جايي از افاداتش , رابطه با نيروي غيبي يعني خداوند  متعال را به تمسخر مي گيرد و چنين مي گويد : » به همين خاطر است  که مي بيني کشت با بلاي خشکسالي مواجه است و جامعه , قرآن سر  مي گيرد و يا سيد  معصومي را چهار دست و پا ميان آب انداخته , چشمش را به آسمان مي  دوزد» . آنگاه در حاشيه کتابش براي خالي  کردن عقده اش بر روي سيد , اضافه مي کند : » و اين يکي , براي اين تن بدين خدمت به خلق الله مي دهد که از برکت خريت » امت جدش» در طول سال , نان مفت به کوره انداخته و چه فرق مي کند که براي تضمين زندگي آينده , يک بار در آب بيفتد و باعث رحم » رب النوع » باران شود[50]» .

چنانچه مشاهده مي شود , د ر عبارات فوق , در کنار رسم خرافي انداختن سيد در آب , قرآن به سر کردن براي ايجاد رابطه با خداوند , به تمسخر گرفته شده و مسلمانان متدين , متهم به «خريت» و دعا نزد  «رب النوع باران» و نه خداي متعال شده است. آيا مردم متدين افغانستان , معتقد به خداوند يکتا است يا معتقد به رب النوع ها از جمله رب النوع باران؟!

اصلاح طلبي التقاطي ها

امام علي (ع) مي فرمايد :

إِنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ أَهْوَاءٌ تُتَّبَعُ وَ أَحْكَامٌ تُبْتَدَعُ يُخَالَفُ فِيهَا كِتَابُ اللَّهِ وَ يَتَوَلَّى عَلَيْهَا رِجَالٌ رِجَالًا عَلَى غَيْرِ دِينِ اللَّهِ فَلَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزَاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتَادِينَ وَ لَوْ أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْبَاطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ الْمُعَانِدِينَ وَ لَكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ  وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَيُمْزَجَانِ فَهُنَالِكَ يَسْتَوْلِي الشَّيْطَانُ عَلَى أَوْلِيَائِهِ وَ يَنْجُو الَّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ الْحُسْنى[51]‏.

همواره آغاز پيدايش فتنه‏ها، پيروى از هوسهاى آلوده و احكام و قوانين مجعول و اختراعى است، احكامى كه با كتاب خدا مخالفت دارد، و جمعى بر خلاف آئين حق به حمايت از آن برمى‏خيزند. اگر باطل از حق كاملا جدا مى‏گرديد بر آنان كه پى جوى حقيقتند پوشيده نمى‏ماند، و چنانچه حق از باطل خالص مى‏شد، زبان معاندان از آن قطع مى‏گرديد، ولى قسمتى از حق و قسمتى از باطل را مى‏گيرند و به هم مى‏آميزند. اينجا است كه شيطان بر دوستان خود چيره مى‏شود و تنها آنان كه مورد رحمت خدا بوده‏اند نجات مى‏يابند.

در اين اواخر , نشريه اي به چاپ رسيد که باعث ايجاد فتنه و نفاق در جامعه شيعه شد. در دو شماره از اين نشريه , برخي از ارزشهاي  ديني , با عنوان خرافات , مورد حمله قرار گرفت . مطالبي که در آن نشريه از  سوي چند تن از نويسندگانش به رشته تحرير درآمده بود , کاملا مصداق سخنان حضرت علي(ع) بود که فرمود : «وَ لَكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ  وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَيُمْزَجَانِ فَهُنَالِكَ يَسْتَوْلِي الشَّيْطَانُ عَلَى أَوْلِيَائِهِ «.

در اينجا , به اختصار , به بعضي از آن ها اشاره  و مورد بررسي  قرار مي گيرد .

الف) عالم محوري

يکي از اموري که از قبيل خرافات ديني در آن مورد اشاره قرار گرفته , مرجعيت علما براي مسايل ديني است که با عنوان تحقير آميز» ملا محوري» مورد اشاره قرار گرفته است. در  آن نوشته  که عنوان فحشنامه بيشتر بر آن مي چسبد تا مقاله , ابتدا يک ادعاي کذبي صورت گرفته که » معيار و محور همه خوبي ها و رستگاري ها را عملکرد و رفتار ملا ها و آخوند ها دانستن بدون انطباق دهي اعمال آن ها با دستورات ديني» و بعد اين مسأله از خرافات ديني تلقي شده است. در صورتي که چنين چيزي در جامعه شيعي اصلا صحت ندارد که عملکرد و رفتار ملا معيار  همه خوبي ها و رستگاري ها باشد. اگر چنين مي بود , مردم نبايد , ميان علماي  با  تقوا و با ديانت با علماي  بي تقوا فرق مي گذاشتند. همچنين نبايد , مردم از آن دسته آخوندهايي که تفرقه انگيزي کردند و جنگ خانگي بوجود آوردند , آن همه متنفر مي بود؛ بلکه همچنان آن را مايه سعادت و خوبي ها مي شمرد. مردم ما آگاه هستند و فرق و تفاوت علماي فتنه انگيز را که با ايجاد فتنه به دنبال حکومت و سيادت هستند را از علماي راستين بخوبي مي شناسند.

وانگهي , در جامعه شيعه علما بخاطر آگاهي از مسايل ديني , احترام دارند و گفته هاي آن ها را وقتي از کتاب خدا و احاديث معصومين(ع) , نقل مي کنند , ملاک عمل قرار مي دهند , نه رفتار  و عملکرد ايشان را . به همين دليل است که مردم در برخي موارد قضاوت مي کنند  که فلان عالم , کردارش با رفتارش مطابقت ندارد. اما متاسفانه پيامي که اين نوشته دارد , آن است که به «عالم من حيث هو عالم» نبايد احترام گذاشت و گرنه از خرافات است! و اين مخالف آموزه هاي قرآن و تعاليم اسلام است.

قرآن کريم مي فرمايد : » ِ ِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ (زمر/9) » ؛ آيا آنهايى كه مى‏دانند با آنهايى كه نمى‏دانند برابرند؟ تنها خردمندان پند مى‏پذيرند.

قَالَ كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع يَقُولُ إِنَّ مِنْ حَقِّ الْعَالِمِ أَنْ لَا تُكْثِرَ عَلَيْهِ السُّؤَالَ وَ لَا تَأْخُذَ بِثَوْبِهِ وَ إِذَا دَخَلْتَ عَلَيْهِ وَ عِنْدَهُ قَوْمٌ فَسَلِّمْ عَلَيْهِمْ جَمِيعاً وَ خُصَّهُ بِالتَّحِيَّةِ دُونَهُمْ وَ اجْلِسْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ لَا تَجْلِسْ خَلْفَهُ وَ لَا تَغْمِزْ بِعَيْنِكَ وَ لَا تُشِرْ بِيَدِكَ وَ لَا تُكْثِرْ مِنَ الْقَوْلِ قَالَ فُلَانٌ وَ قَالَ فُلَانٌ خِلَافاً لِقَوْلِهِ وَ لَا تَضْجَرْ بِطُولِ صُحْبَتِهِ فَإِنَّمَا مَثَلُ الْعَالِمِ مَثَلُ النَّخْلَةِ تَنْتَظِرُهَا حَتَّى يَسْقُطَ عَلَيْكَ مِنْهَا شَيْ‏ءٌ وَ الْعَالِمُ أَعْظَمُ أَجْراً مِنَ الصَّائِمِ الْقَائِمِ الْغَازِي فِي سَبِيلِ اللَّهِ[52].

ب) احترام به حاجي و زوار

درجامعه ديني , برخي امور و مناسک و اعمال ديني , ارزشمند هستند و به خاطر ارزشمندي آن امور , عاملان به آن ها نيز داراي ارج و قرب مي شوند. حج , زيارت قبور مطهر پيامبر(ص) و ائمه طاهرين(ع) , نزد مسلمانان و شيعيان از امور بسيار ارزشمند هستند که هريک از شيعيان ,  آرزوي آن را دارند و به همين دليل وقتي کسي حج مي گذارد به عنوان حاجي و کسي که به زيارت قبر مطهر امام حسين(ع) مشرف مي شود , بعنوان کربلايي و کسي که به زيارت حضرت امام رضا(ع) مي رود , بعنوان «زوار» مورد احترام و اکرام قرار مي  گيرند.

احترام به حاجي و کربلايي و زوار نه تنها خرافه نيست که از سوي معصومين(ع) سفارش شده است. گنجاندن اين امور به خرافات , نشان مي دهد , نويسنده اصلا خرافه را نمي شناسد و تنها بر اساس سليقه و ذايقه شخصي , به برخي امور عنوان خرافه گذاشته است.

ج)  سادات

عمده حملات در آن نشريه  در دو شماره پياپي , متوجه سادات بود که در اينجا به برخي از موارد آن اشاره و ملاحظات خود را متذکر مي شويم :

1) ج ) احترام به  سادات : احترام به سادات , با عنوان زننده » سيدپرستي» از جمله موارد خرافات ديني بيان شده است. در آن نوشته آمده : » سيد پرستي يا احترام و اکرام بيش از حد به سادات و قايل شدن با داشتن نيروي شفابخش آنان به عنوان طبقه اشراف مذهبي , يکي از انحرافات ديني و خرافات مذهبي رايج در افغانستان, بخصوص جامعه شيعي به شمار مي  آيد» . عبارت فوق نيز مشمول , کلام حضرت علي(ع) مي باشد که « قسمتى از حق و قسمتى از باطل را مى‏گيرند و به هم مى‏آميزند»  , در عبارت فوق نيز نيروي شفابخشي در کنار احترام به سادات آن هم با عنوان » سيد پرستي» که به نوعي توهين به توده مسلمانان متدين نيز هست , درکنار هم آورده شده و مورد استنکارقرارگرفته است.

مردم مسلمان و متدين افغانستان بخصوص جامعه شيعي به خاطر ,  عشق و علاقه به پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) , ذريه آن ها را نيز احترام مي گذارند. اين يک امر معقول و معمول است که هرکسي نزد جامعه اي به هر دليلي , محبوب و مورد احترام باشد , افراد منسوب به او  نيز  مورد احترام خواهند بود.  به همين دليل است که مردم به خاندان افراد محبوب تا چندين نسل که ياد آن شخص در دل ها زنده است , احترام مي گذارند و هيچکس آن را خرافه ندانسته اند.

علاوه بر دليل عقلي بر احترام به سادات , دلايل نقلي نيز  براي آن وجود دارد. مانند حديثي که شيخ صدوق با سند صحيح , ضمن يک حديث طولاني نقل کرده است :

أما فضل أهل بيتي و ذريتي على غيرهم كفضل الماء على كل شي‏ء و به حياة كل شي‏ء و حب أهل بيتي و ذريتي استكمال الدين[53].

بلي اگر کسي معتقد باشد که  سادات , از حيث نژاد بر ديگران برتري دارند و به اين جهت بايد مورد احترام قرار بگيرند , اينجانب به عنوان يک سيد , آن را رد مي کنم و اعلام مي کنم که سادات از حيث نژاد بدون توجه به  انتساب شان به رسول خدا(ص) و ائمه (ع) هيچ برتري بر ساير مسلمانان ندارند و همه در برابر خدا و شرع يک سانند و چه بسا بخاطرانتساب خود به  رئيس دين و مکتب تشيع , رسالت سنگين تر داشته و از اين بابت در صورت گناه , عقوبت بيشتري متحمل شوند همچنانکه علما نيز همين گونه هستند ؛ اما اين ها هيچکدام نافي لزوم احترام واکرام ايشان نيست.

2) ج) عقده گشايي بجاي اصلاح

نويسنده ديگري در همان نشريه , به بهانه نصب پرچم منسوب به حرم امام حسين(ع) و جمع آوري نذورات مردم که به زيارت آن ها مي آمده و در دخلي که به اين منظور نصب شده پول مي ريخته ,  به عنوان دغل باز حرفه اي که از دين و مذهب و معتقدات و مقدسات ديني سوء استفاده کرده , به عامل آن تاخته است.

در همان زمان طبق نقل برخي از سايت ها , بسياري از حسينيه ها پرچم هاي خود را آورده به آن پرچم منسوب به حرم امام حسين(ع) , متبرک مي کرده و بعد همان برنامه جمع آوري پول نذورات را آن ها نيز داشته اند. اگر نويسنده به آن ها نيز اشاره و عاملان آن ها را نيز محکوم مي کرد , هيچ اشکالي نبود و نشان از دلسوزي و درد ديني و انساني او مي داشت و در اين راه  ما نيز شايد با او همفکر مي بوديم (اگر چنانچه آن شخص براي کار خود توجيه معقول و مشروع نداشته باشد و ما يکطرفه به قاضي نرفته باشيم) ؛ اما وي با علم به آن موارد , بدون هيچ اشاره به آن ها با بردن عنوان مدرسه يا حسينيه آن شخص , با تندترين عبارات شديد ترين حملات را متوجه آن کرده است که بيش از آنکه حکايت از درد ديني شخص کند , از عقده ها و اغراض شخصي حکايت مي کند. سئوالي که اينجا مطرح مي شود آن است که آيا ديگران که  با همين عنوان به تعبير نويسنده اخاذي مي کنند , اما چون » دست خود را » نمي بوسانند , اشکال ندارد؟. شخص مصلح پديده خرافي يا بدعت را محکوم مي کند و به فرد يا افراد کار ندارد در صورتي که اينجا قضيه  کاملا بر عکس است.

3) ج)  برخورد تبعيض آميز با سوء استفاده هاي ديني

تاريخ معاصر افغانستان بخوبي به ياد دارد که کساني که با زدن برچسب » منافق» , » ضد ولايت فقيه » و امثال آن , به رقباي سياسي خود كه به تحريك باند مهدي هاشمي صورت مي گرفت[54],  جنگ داخلي به پا کرده اند و افراد بي گناه زيادي به کام مرگ رفته اند. سئوالي که باز از نويسنده و همفکرانش مطرح مي شود آن است که بر فرض که آن مورد سوء استفاده ديني باشد , آيا استفاده از اين عناوين براي کوبيدن رقباي سياسي كه بيش از خودشان به ولايت فقيه اعتقاد و التزام داشتند، و به راه انداختن جنگ داخلي در ميان مردم شيعه ,» دروغ , حيله , تقلب , و تحريف حقايق , باطل را بالباس حق پوشاندن , از عنوان هاي مذهبي استفاده هاي سوء کردن» و… نيست؟  آيا مال مردم محترم تر از خون آن ها  است؟ چرا نويسنده , هيچگاه چنين سوء استفاده ها از عناوين ديني را محکوم نکرده و نمي کند؟

نا گفته پیدا است که چون عامل جنگ های داخلی و سوء استفاده از عناوین مذهبی منافق و ضد ولایت فقیه و امثال آن شخصی است که آقای ع.ع. به او ارادت تام و تمام دارد و جریانی است که نویسنده خود را وامدار آن می داند، نه تنها نکوهیده نیست که عامل آن خونریزی ها که تنها یک شمه اش پنج هزار قربانی داشت ، باید مورد مدح های غلو آمیز و منقبت های بی حد و حصر قرار گیرد.

4) ج) فقر علمي استاد !

نويسنده در شماره بعدي نشريه , از جواب يکي از سادات , يک مفهوم گيري کرده که نشان مي دهد نويسنده اي که عنوان استاد را با خود دارد, از فقر علمي رنج مي برد . وي در جواب شخص معترض نوشته : » مگر ما مردم را مجبور به بوسيدن دست مي کنيم؟ خود راضي نيستيم اما پيروان  پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) افتخارا دست سادات را مي بوسند» , اينگونه نتيجه گيري کرده است که : » هرکه افتخارا دست سادات را نمي بوسند , پيروان پيامبر اسلام(ص) نيستند» , در حاليکه حتي يک طلبه مبتدي هم اين مسأله را مي داند که » اثبات شيئ نفي ما عدا نمي کند »  و ثانيا , اگر ايشان علم اصول را مي خواند , مي دانست که «وصف مفهوم ندارد» . مثلا اگر گفته شد , «في الغنم السائمه زکاه »  معنايش اين نيست که در غنم معلوفه زکات نيست. ناگفته پيدا است که  در عبارت مورد نظر , نويسنده منتقد «پيروان پيامبر و اهل بيت(ع)» را وصف يک عده از مؤمنان و مسلماناني قرار داده که به کار مورد نظر , مبادرت مي کنند.

فقر علمي نويسنده تنها به اين مورد , منحصر نمي شود. ايشان با اينکه در مورد احاديث  » اکرموا اولادي و حسنوا آدابي» و حديث  »  أولادي الصالحون لله و الطالحون لي » بسيار اظهار فضل کرده و خواسته ملايي به خرج دهد ,  اما سر انجام , نتيجه گرفته که : » بعد چيزي را که پيامبر(ص) نگفته باشد و کذب محض باشد , اگر به دروغ به آن حضرت نسبت داده شود , حکمش چيست؟ يکي از مبطلات روزه دروغ بستن به خدا و  پيامبر(ص) و ائمه معصومين(ع) است و کسي که روزه دار باشد و بگويد : » قال رسول الله : اکرموا اولادي , تکليف روزه اش چه مي شود؟». ايشان اگر از علم رجال چيزي مي دانست , اين سخن را نمي گفت چون حديث مرسل مساوي با حديث موضوع و جعلي نيست تا نسبت دادن آن به پيامبر(ص), نسبت  دروغ باشد. چه بسيارند احاديث مرسل که در فقه به آن ها استناد مي کنند مانند  مرسله ابن ابي عمير . ثانيا آن حديثي نسبت دادنش به پيامبر(ص) و يکي از ائمه(ع) روزه را باطل مي کند که , جعلي بودنش معلوم باشد و شخص با علم به  جعلي بودن , آن را به معصوم(ع) نسبت دهد. براي نويسنده که گفته : » ما قطع داريم » اگر اين حديث را به پيامبر(ص) , نسبت دهد , سخن وي صحيح است اما ايشان با چه حجتي قطع خود را بر ديگران نيز تحميل مي فرمايد؟

جالب اينجا است که ايشان , خود براي کوبيدن شخص , جريان يا قشري که  نسبت به آن کينه عميق دارد , در عنوان «قاضي شريح و سو استفاده از دين» به فتواي شريح قاضي عليه امام حسين(ع) متشبث شده و نوشته است :

هرکه با تاريخ اسلام , اندکي سر و کار داشته باشد مي داند که  … وقتي عبيد الله  بن زياد توسط يزيد والي کوفه شد , هرچه سران اقوام و شخصيت هاي با نفوذ را تطميع به پول, زمين , امارت و غيره کرد که اقوام شان را به جنگ حسين بن علي(ع) بسيج کنند , ممکن نشد ؛ چون مردم شيعه بودند و نسبت به علي(ع) و اولاد او عقيده خاصي داشتند, کسي حاضر نشد که به چنين جنايت شنيع و ننگيني دست بزنند. اما اين مشکل يزيد و ابن زياد توسط يک عالم مذهبي با اعتبار و با سابقه حل مي شود. شريح قاضي سال ها است که در عراق قاضي است , شخصيت با سابقه نيکو است , همه او را به خوبي مي شناسند و نسبت به او احترام قايل اند. ولي وقتي او همه  اعتبار و ارزشها و سوابق نيکويش را به نخود طلا بفروخت و فتواي ننگين اش را صادر کرد که درست است حسنين , نوه رسول خدا(ص) است اما او از دين جدش منحرف و خارج گشته , از اين رو خونش هدر و کشتنش روا است . مردم عوام مذهبي ساده لوح , با صدور  اين فتوا به اميد ثواب و دخول بهشت, خود را مجهز کردند و آمدند.

نويسنده مطالب فوق , هيچ سندي براي اين مطالب خود , ذکر نکرده است. مثل اينکه ايشان خود را از ذکر مستند مستغني مي داند و اصولا خود را معتبر ترين مدرک مي داند که هرچه فرمود , ديگران ملزم هستند , بپذيرند. متاسفانه فتواي قاضي شريح , در هيچ منبع معتبر و حتي نيمه معتبر چه قديم و چه جديد وجود ندارد. به همين دليل , محققاني که در باره قيام امام حسين(ع) , کتاب مي نويسند هيچگاه به اين فتوا اشاره نمي کنند. تنها نقش قاضي شريح در قضيه قيام عاشورا , مخفي کردن پيام هاني بن عروه به قومش و اعلام زنده بودن وي بود بدون اينکه به ضرب وجرح و زنداني شدنش  از سوي ابن زياد اشاره کند[55] . چيزي که باعث شد , ابن زياد از محاصره رهايي پيدا کند و هاني بن عروه به شهادت برسد. نويسنده در اينجا علاوه بر اينکه به يک روايت بي پايه و اساس متشبث شده , ادعاي وهابي ها عليه شيعه را نيز تأييد کرده که کساني که به جنگ حضرت امام حسين(ع) رفتند , شيعه بودند در حاليکه آن ها شيعه نبودند که جاي اثبات آن اينجا نيست و اينجانب آن را به تفصيل در بروشوري که از سوي واحد پاسخ به شبهات مدرسه فقه و معارف , چاپ شده , جواب گفته ام و محققان را به آن ارجاع مي دهم.

اين بر خلاف احاديثي است که ايشان به خدشه آن پرداخته که حد اقل در جامع الاخبار منسوب به شيخ صدوق يا يک عالم قرن ششم , وجود دارد. نويسنده اگر به گفته خود : » مرسل است و خبر مرسل حجيت و سنديت ندارد» بسنده مي کرد , ما با ايشان هم رأي بوديم(اگر قاعده تسامح در ادله سنن را اینجا جاری ندانیم) در حاليکه وي به دروغ و موضوع دانستن آن احاديث نيز  اکتفا نکرده و به  آن ها عنوان » حشيش و خرافه» داده است. طرفه اينکه وي رندانه از احاديث فراوان ديگر در اين باب که با الفاظ » ذريتي» آمده گذشته است که نشان مي دهد , تيغ تخريب و تکذيب وي در آن ها کار ساز نبوده است. معلوم نيست ايشان به چه حجتي , به خود حق مي دهد به اين احاديث , عنوان » حشيش و خرافه» بدهد در حاليکه اي بسا احاديثي که با عقل و منطق ما سازگاري نداشته باشد , اما واقعيت داشته و توجيه معقول داشته باشد.

ابان بن تغلب از ياران بزرگ , عالم و باتقواي امام باقر و امام صادق(ع) بود. وي روزي از امام صادق(ع) پرسيد , اگر کسي  يک انگشت زني را قطع کند , چقدر بايد ديه بدهد؟ حضرت فرمود : ده شتر , پرسيد , اگر دو انگشت را قطع کند ؟ فرمود :  بيست شتر , پرسيد  : اگر سه انگشت را قطع کند ؟ فرمود : سي شتر  , ابان پرسيد :  اگر چهار انگشت زن را قطع کند ؟ حضرت فرمود : بيست شتر. ابان گفت : چگونه چنين چيزي ممکن است؟ سه انگشت را قطع کند بايد سي شتر بدهد و اگر چهار انگشت را قطع کند , بيست شتر؟! ما  وقتي به عراق بوديم , اين را شنيديم , گفتيم که اين را شيطان آورده است!  امام صادق(ع) فرمود :  اي ابان , مواظب باش! اين حکم رسول خدا است. ديه زن تا ثلث ديه , با مرد مساوي است اما اگر از آن تجاوز کرد , به نصف بر مي گردد[56].

حديث فوق بنا بر منطق نويسنده مقاله » دين وسيله برابري يا برتري جويي و درآمدزايي؟» چون مخالف برابري انسان ها است , جعلي است و ممکن است همان آياتي که براي برابري انسان ها استناد کرده  , اينجا نيز بياورد و حديث فوق را نيز با آن مردود اعلام کند. اگر به عمق انديشه هاي او که از وجنات مقالاتش پيدا است برويم, ايشان در واقع خمس و  تفاوت ديه زن و مرد را نيز منکر است چون به زعم ايشان با برابري انسان ها مخالف است . چنانکه برخي ديگر نيز که با معيار عقل خود سراغ احکام شرع رفته اند , تفاوت ديه زن و مرد را مخالف کرامت انساني دانسته اند. يکي از همشهريان نويسنده که ممکن است از شاگردان وي نيز باشد , در سايت شخصي خود, سهم سادات را منکر شده است و برخي از همفکرانش که بکلي اصل وجوب خمس را منکر است.

به پايان آمد اين دفتر حكايت همچنان باقي است

 

 

کتابنامه

1. قرآن كريم

2. نهج البلاغه

3. ابن حجر عسقلاني ، احمد بن علي بن حجر ؛  الاصابه في تمييز الصحابه ، تحقيق : احمد عبد الموجود و علي  محمد معوض، بيروت ، دارالکتب العلميه ، 1415ق/1995م.

4. پاكدامن ، محمد حسن ؛ جامعه در  قبال خرافات ، مشهد ، نشرمرنديز ، 1378 ه.ش .

5. تابش , سعادتملوک ؛ جامعه شناسی سیاسی افغانستان , بی جا , انتشارات حزب رعد افغانستان , بی تا.

6. جاهودا ، گوستاو ؛ روانشناسي خرافات ، ترجمه ، محمد تقي براهني ، تهران ، نشر البرز ، 1371 ه.ش ، سوم .

7. جوادی غزنوی ؛ روشنفکر امروز ما , بي جا ، اداره فرهنگي حركت اسلامي افغانستان ، 1378 ه.ش.

8. حزب اسلامی افغانستان ؛ ترکی چه می گوید ؟ , بی جا , حزب اسلامی , بی تا.

9. حکمت , محمد آصف ؛ جریان شناسی فمینیسم در جمهوری اسلامی افغانستان , تهران , دبیرخانه دومین همایش جهانی مسائل زنان وابسته به دفتر امور خواهران معاونت فرهنگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها , بی تا [1389ه.ش]

10. دای فولادی ؛ قلمرو استبداد , بی جا , نشرفدراسیون آزاد ملی , 1377 ه.ش.

11. صدوق محمد بن علی بن بابویه قمی ؛ الأمالي، ، في جزء واحد، بی جا , المكتبة الإسلامية، 1404 ه. ق.

12. طنین ، ظاهر ؛  افغانستان در قرن بیستم , تهران , نشرعرفان , 1384 ه.ش , دوم.

13. غبار , میر غلام محمد ؛ افغانستان در مسیر تاریخ ، قم , صحافی احسانی , بی تا.

14. فرهنگ , میر محمد صدیق ؛ افغانستان در پنج قرن اخیر ، قم ، انتشارات وفائی ، 1374 ه. ش.

15. کلینی محمد بن یعقوب ؛ الكافي، 8 أجزاء، دار الكتب الإسلامية – طهران، 1365 ه. ش.

16. محب ، عبدالکریم ؛ تلاشها ی روسها برای اشغال افغانستان , بی جا , بی نا , 1374 ه.ش , دوم .

17. محمدي ريشهري ، محمد ؛ خاطرات سياسي ، تهران ، موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي ، 1369 ه.ش ، سوم.

18. مسعودی , ابوالحسن علی بن حسین (م364) ؛ مروج الذهب , تحقیق , اسعد داغر , قم , دارالهجره , 1409 ه.ق , دوم .

19. مفيد محمد بن محمد بن نعمان ؛ الإرشاد، جزءان في مجلد واحد،قم , المؤتمر العالمي للشيخ المفيد ، 1413 ه. ق.

20.

 


[1] . لسان العرب ، ج9 ، ص65

[2] . لغت  نامه دهخدا ، ج20 ، ص387

[3] . لسان العرب ، ج9 ، ص66

[4] . الاصابه في تمييز الصحابه ، ج2 ، 233

[5] . همان

[6] . روانشناسي خرافات ؛ گوستاوجاهودا ، ترجمه : محمد تقي براهني ، ص 4

[7] . همان

[8] . روانشناسي خرافات ، ص3

[9] . همان

[10] . روانشناسي خرافات ، ص4

[11] . جامعه درقبال خرافات ؛ محمد حسن پاکدامن ، ص37 – 38

[12] . مروج الذهب ؛ مسعودي ، ج2 ، ص251

[13] . بحار ، ج95 ، ص167

[14] . افغانستان درپنج قرن اخير ؛ محمد صديق فرهنگ ، ج2 ، ص531

[15] . همان

[16] . افغانستان در قرن بيستم ؛ ظاهر طنين ، ص52

[17] . افغانستان در مسير تاريخ ؛ ميرغلام محمد غبار ، ج2 ، ص1276

[18] . همان

[19] . همان

[20] .افغانستان در پنج قرن اخير، ج2 ، ص531

[21] . افغانستان در مسير تاريخ ، ج2 ، ص1277

[22] . افغانستان در پنج قرن اخير ، ص546

[23] . افغانستان در مسير تاريخ ، ج2 ، ص1276

[24] . افغانستان در قرن بيستم ، ص53

[25] . افغانستان در پنج قرن اخير ، ج2 ، ص534

[26] . افغانستان در مسير تاريخ ، ج2 ، ص1276

[27] . قلمرو استبداد ؛  داي فولاد ، ص443

[28] . همان

[29] . قلمرو استبداد ، ص572

[30] . همان، ص444

[31] . همان ، ص445

[32] . جريان شناسي فمينيسم در جمهوري اسلامي افغانستان ، محمد آصف حکمت ، ص57

[33] . افغانستان در پنج قرن اخير ، ج2، ص172

[34] . ترکي چه مي گويد ؛ از نشريات حزب اسلامي افغانستان ، ص6-7

[35] . همان ، ص7

[36] . افغانستان در پنج قرن اخير ، ج3 ، ص127

[37] . ترکي چه مي گويد ، ص4

[38] . جامعه شناسي سياسي افغانستان ؛ سعادتملوک تابش ، ص

[39] .افغانستان درپنج قرن اخير ، ج3 ، ص97 ، 128

[40] . افغانستان در قرن بيستم ، ص240

[41] . افغانستان در پنج قرن اخير ، ج2 ، ص127

[42] . عصري براي عدالت ، شماره هاي  2 ، 6 ، 8 ، 9 به نقل از روشنفکر امروز ما ؛ نوشته جوادي غزنوي ، ص103

[43] . همان ، شماره هاي 1 ، 3 و پس از صد سال سکوت و امروز ما ، شماره هاي 1، 9 ، به نقل از روشنفکر امروز ما ، ص45

[44] . همان

[45] . امروز ما ، به نقل از روشنفکر امروز ما , ص105

[46] . همان ، ص25

[47] . قلمرو استبداد ؛ داي فولاد ، ص557

[48] . همان

[49] . همان ، ص558

[50] . همان ، ص437

[51] . نهج البلاغه ، صبحي صالح ، خطبه 50

[52] . الکافي ، ج1 ، ص15

[53] . امالي صدوق ، ص191

[54] . خاطرات سياسي ؛ محمد محمدي ريشهري ، ص139 ، 180 ، 189

[55] . الارشاد ؛ شيخ مفيد ، ج2 ، ص50- 51

[56] . الکافي ، ج7 ، ص300

 

منبع: وبلاگ سادات افغانى

آقای علیزاده مالستانی در میان پیروان و طرفداران ، همواره به استاد یاد می شود و گاه از او با کبکبه و دبدبه خاصی یاد می کنند . بخاطر شهرتی که برای خود کسب کرده در زمره علما قرار گرفته  ، در جلسات و همایش هایی که علمای افغانی دعوت می شوند ، بعضا او نیز دعوت می شود ؛ اما  ایشان در مقالاتی که اخیرا به نشر رسانده ، به اصطلاح ایرانی ها سوتی هایی داده که ادعاهای گزاف او را در علم ، زیر سئوال می برد. در اینجا ما به نمونه هایی از این سوتی ها که نشانگر فقر علمی او است اشاره می کنیم :

1.       ایشان در تجزیه و  تحلیل حدیث معروف » اولادی الصالحون لله و الطالحون لی» ، گفته :» این جمله از نظر قواعدی نحوی غلط است؛ اگر این جمله حدیث می بود، باید «الصّالحین لِلهِ والطّالِحِینَ لِی» گفته می شد. چون «اولادی» مفعول «اکرموا» است «والصّالحین و الطّالحین» بدل از «اولادی» یا عطف بیان است؛ یعنی اولاد مرا اکرام کنید؛ خوبان شان را به خاطر خدا اکرام کنید و بدان شان را به خاطر من و ما قطع داریم که حضرت رسول الله (ص) قواعد نحو را خوب می فهمید و به غلط تلفظ نمی کرد». همانگونه که خود علیزاده گفته ، اصل حدیث ، فعل » اکرموا» را ندارد و بنا بر این ، این حدیث از لحاظ لغوی مشکلی ندارد ؛ اما چون معنی این حدیث بدون فعل ، تام و تمام نیست ، کسانی که می خواهند از آن حدیث استفاده کنند ، یک فعل به آن اضافه می کنند. برخی به قرینه حدیث » اکرموا اولادی و حسنوا آدابی» ، آن فعل را » اکرموا » می دانند و برخی دیگر همچون میرزاحسین نوری صاحب مستدرک الوسائل ، آن فعل را » احبوا» ذکر کرده اند. در مستدرک الوسائل ، حدیث فوق اینگونه آمده است : » أَحِبُّوا أَوْلَادِي الصَّالِحُونَ لِلَّهِ وَ الطَّالِحُونَ لِي [1]»  . اگر ایشان چند سالی به درس خارج یکی از علما می رفت ، می دانست که اساتید درس خارج ، در چنین مواقعی برای آنکه فعل محذوف را پیدا کنند ، به احادیث مشابه یا احادیث دیگر که در آن باب آمده مراجعه و فعل محذوف را بدست می آورند.

2.       ایشان بعد از بحث های صرفی و نحویی که در مورد حدیث فوق کرده ، اینگونه می فرماید : » بعد چیزی را که پیامبر (ص) نگفته باشد و کذب محض باشد، اگر به دروغ به آنحضرت نسبت داده شود، حکمش چیست؟ یکی از مبطلات روزه، دروغ بستن به خدا و پیامبر (ص) و ایمه معصومین (ع) است، و کسی که روزه دار باشد و بگوید: قال رسول الله: اکرموا اولادی… تکلیف روزه اش چه می شود؟ » آقای علیزاده با این سئوال می خواهد فتوا بدهد هرکس چه این حدیث را صادر شده از حضرت رسول(ص) بداند و چه نداند ، به آن حضرت دروغ بسته و روزه اش باطل است . این در حالی است که مراجع عظام در رساله های شریف شان وقتی روزه طرف را  باطل و مستوجب کفاره می دانند که » عمدا» یا از روی عمد و قصد به آن بزرگوران نسبت دروغ بدهند. در احادیث نیز آمده که هرکس از روی عمد به پیامبر(ص) دروغ ببندد ، باید خود را برای آتش جهنم آماده کند. درحدیث شریفی آمده که روزی پیامبر بزرگوار خطابه ای ایراد فرمود : «أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ كَثُرَتْ عَلَيَّ الْكَذَّابَةُ فَمَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّار[2]ِ» . بنا  بر این آقای علیزاده که آنهمه ادعای علم دارد، حتی رساله  های  احکام  ومسائل مبتلابه را هم بخوبی نمی  داند.

3.       وي در جواب شخص معترض که نوشته : » مگر ما مردم را مجبور به بوسيدن دست مي کنيم؟ خود راضي نيستيم اما پيروان  پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) افتخارا دست سادات را مي بوسند» , گفته: « مفهوم گفته ی نويسنده جوابيه شماره يك، چنین است که، هرکه افتخاراً دست سادات را نمی بوسند، پیروان پیامبر اسلام (ص) نیستند » , در حاليکه حتي يک طلبه مبتدي هم اين مسأله را مي داند که » اثبات شيئ نفي ما عدا نمي کند »  و ثانيا , اگر ايشان علم اصول را مي خواند , مي دانست که «وصف مفهوم ندارد» . مثلا اگر گفته شد , «في الغنم السائمه زکاه »  معنايش اين نيست که در غنم معلوفه زکات نيست. ناگفته پيدا است که  در عبارت مورد نظر , نويسنده منتقد «پيروان پيامبر و اهل بيت(ع)» را وصف يک عده از مؤمنان و مسلماناني قرار داده که به کار مورد نظر , مبادرت مي کنند.

4.       آقای علیزاده در مقاله » بتهای دیروز »  جریان فتوای قاضی شریح را به تفصیل نقل و آن را بعنوان چماقی بر فرق آقای فاضل کوبیده است در صورتی که فتوای قاضی شریح یک داستان جعلی است که هیچ مدرک و سندی ندارد و تنها در افواهات وجود دارد که این خود نشان می دهد اطلاعات تاریخی ایشان در حد عامه مردم و داستان ها و افسانه هایی است که در میان مردم  عادی رواج دارد و گفته می شود .

5.       آقای علیزاده از شدت فقر علمی خود ، فرق میان دروغگویی و استنباط اشتباه را هم نمی داند. وی در یکی از سایت های چپی مقاله ای با عنوان » ادعاهای دروغ و مدعیان دروغگو»  ضمن ردیف کردن احادیثی فراوان بعنوان سند دروغگویی سادات, گفته : « به سوره كوثر، آيه‌ي مودت و آيه‌ي تطهير استدلال كرده با جسارت و بلكه بابي‌حيايي مدعي مي‌شوند كه آنها نيز مشمول آيه كوثر و مودت و تطهير‌اند » در صورتی که بر فرض آن ها مشمول چنین آیاتی نباشند ، این ادعا ها تنها اشتباه او را در استنباطش می رساند و نهایتا اینکه اگر اشتباهش خیلی فاحش باشد ، به او می توان بی سواد گفت ؛ اما دروغگو قلمداد کردن نویسندگان بخاطر استنباط نادرست در  عرف علمی رایج نیست و تنها در عرف شانتاژ و تبلیغات علیه این و آن رایج است که به یک نویسنده که بخاطر فهم ناصواب و اشتباه در تطبیق(برفرض صحت ادعاهای علیزاده) ، نسبت دروغگویی می دهد. اگر قرار باشد هر کسی که استنباط نادرست می کند ، دروغگو باشد ، مراجع نیز نعوذ بالله باید دروغگو باشند. مسلم است که در میان فتاوای مختلف در یک مسأله تنها یک فتوا می تواند درست و مطابق واقع باشد و باقی فتاوا مطابق واقع نیستند. در منطق نویسنده کسانی که فتاوای شان مطابق واقع نیست، باید دروغگوباشند!

این در صورتی است که اشتباه بودن برخی از  ادعاها معلوم نیست و تنها ذهن آقای علیزاده که از سادات کینه عمیق دارد ، نمی تواند آن را برتابد. مثلا آیه کوثر که ایشان از مصادیق دروغگویی نویسنده آورده ، همانگونه که خود علیزاده هم اشاره کرده ، برخی از مفسران مصداق کوثر را به قرینه » ان شانئک هو الابتر» ، حضرت فاطمه(س) دانسته اند. و چون معنای لغوی کوثر خیر کثیر است ،  به حضرت فاطمه(س) به خاطر ذریه اش عنوان کوثر بر خود گرفته است. علامه مجلسی در این مورد تصریح می کند : و قيل هو كثرة النسل و الذرية و قد ظهرت الكثرة في نسله من ولد فاطمة ع حتى لا يحصى عددهم و اتصل إلى يوم القيامة مددهم[3] » ؛ یعنی : برخی گفته اند مراد از کوثر نسل و ذریه است و کثرت در نسل حضرت پیامبر(ص) از فرزندان فاطمه(س) چنان است که  به شماره در نیاید و تا روز قیامت امتداد دارد.

در این مقاله اینجانب قصد اثبات دروغگویی علیزاده را نداشتم و به همین دلیل متعرض این موضوع نشدم . تا بعد انشاء الله


[1] . مستدرک الوسائل ، ج12 ، ص376

[2] . کافی ، ج1 ، ص62

[3] . بحار الانوار ، ج8 ، ص17

 

منبع: وبلاگ سادات افغانى

همه می دانند که آقای علیزاده مالستانی در کنار حمیدی ، سید عسکر موسوی و …از مشهور ترین اعضای کانون مهاجر بود و این کانون تا حد زیادی تحت تاثیر سوسیالیزم قرار داشت.

 

یکی از اساسی ترین اصول سوسیالیزم ، مساوات و برابری بود. این مکتب برای ایجاد مساوات و یک جامعه به خیال خود بی طبقه ، مالکیت خصوصی را نفی می کرد و قایل به اشتراکیت بود. به همین جهت همه اموال را عمومی اعلام کرد و هرکسی که در اتحاد جماهیر شوروی و چین و سایر مناطقی که کمونیزم و سوسیالیزم حاکم بود ، باید برای دولت کار می کرد و برای امرار معاش خود از دولت مخارج خود و خانواده اش را دریافت می نمود. آن ها در این راستا آنقدر پیشرفتند که حتی تشکیل خانواده خصوصی را نیز می خواستند برچینند چون مخالف مساوات و برابری بود. در نظام تشکیل خانواده هر مردی یک زن و هرزنی یک شوهر داشت و چند فرزند که دیگران در آن سهمی نداشتند. بر اساس دیدگاه کمونیزم این یک نقطه منفی تلقی می شد چون با مساوات مخالف بود. آن ها در این صدد بودند که یک ساز و کاری بسازند که مردها با زن ها بصورت آزاد همبستر شوند و فرزندان آن ها بعد از تولد جدا تربیت یابند تا به این طریق همه نسبت به هم احساس برابر داشته باشند. هریک از مردان همه زنان را زن خود به حساب آورده و هریک از زنان همه مردان را شوهر خود تلقی کنند. همه هم در احساس برادری یکسان باشند و همه همدیگر را برادر و خواهر تلقی نمایند.

 

تفکر علیزاده نیز از دین اسلام چنین تلقی است. وی در مقاله ای که علیه سادات نوشته عنوان مقاله اش را ” دین وسیله برابری ….” قرار داده است. این عنوان مبتنی بر همان برداشت سوسیالیستی از دین است

سئوالی که اینجا خود نمایی می کند آن است که آیا دین وسیله برابری است یا وسیله تقرب به خدا؟ آیا وقتی حضرت محمد(ص) به پیامبری مبعوث شد ، فرمود که میان خود مساوات و برابری ایجاد کنید یا فرمود : قولوا لا اله الا الله تفلحوا “؟ آیا خداوند فرموده که من شما را برای مساوات و برابری آفریده ام یا فرموده : ” “ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون ” ؟ و خلاصه اینکه رسالت اصلی دین , ایجاد برابری میان افراد بشر است یا هدایت انسان ها بسوی خدا و سر انجام راهیابی به به بهشت برخورداری از نعمت های بی پایان و بی حد و حصر آن ؟ آیا رستگاری انسان ها در برقراری برابری و مساوات است یا در نجات از عذاب جهنم و انواع دیگر از عذاب هایی که خداوند برای کافران و گنه کاران تداریک دیده است؟ اسلام در بعد اجتماعی ، دنبال عدالت است و شعار اسلام در این جهت عدالت ورزی و برقراری عدل است نه مساوات. هرچند عدالت در برخی موارد با مساوات تلاقی پیدا می کند اما همیشه با مساوات ، عدالت بر قرار نمی شود. بنا بر این عنوان کردن اسلام وسیله برابری و مساوات، منحصر کردن اسلام در بعد اجتماعی آنهم در یکی از جزئی ترین مصادیق آن است. مثل اینکه کسی اسلام را به عبادات منحصر کند و عبادات را هم در نماز و نماز را نیز به نماز صبح. مثلا بگوید: اسلام یعنی نماز صبح و اینگونه تلقی از اسلام و انحصار آن در یکی از جزئی ترین مسائل آن ظلمی بزرگ به این دین جامع و کامل است. اگر به عمق تفکر علیزاده که اسلام را وسیله برابری می داند ، دقت کنیم در خواهیم یافت ایشان در ضمیر خود بر احکام خدا اعتراض دارد چون در آن ها مساوات رعایت نشده است. احکامی همچون تفاوت ارث زن و مرد و دیه زن و مرد و پرداخت خمس به سادات و زکات به غیر سادات با مساوات همخوانی ندارد.

 

علت این تفکر علیزاده چیزی نیست جز رسوبات تفکر سوسیالیستی که از عصر کانون مهاجر در پس توی ذهن او همچنان باقی است . کانون مهاجر ، تحت تأثیر افکار شریعتی بود. شریعتی که آنقدر تحت تأثیر مارکسیسم قرار داشت که اسلام را در مبارزه خلاصه می کرد و به همین دلیل به علمای بزرگی همچون علامه مجلسی بخاطر عدم مبارزه با شاهان وقت ، به او توهین می کرد و مهاتماگاندی را برتر از او می دانست. نیز بخاطر نفوذ اندیشه سوسیالیستی در شریعتی بود که در کتاب حسین وارث آدمش نوشت : ” با اشتراکیت و مساوات ، دل ها آرام می گیرد” . شهید مطهری (ره) بر این بخش از نوشته شریعتی حاشیه ای تعریضی نوشت که : ” الا فی الاشتراکیه تطمئن القلوب” یعنی اینکه شریعتی بجای یاد خدا که قرآن , آن را مایه آرامش دل ها می داند ، وی اشتراکیت و مساوات را مایه آرامش دل ها بر می شمرد. بدینگونه کانون مهاجر در زمره یکی از گروه های التقاطی منحرف قرار گرفت. آقای سید عسکر موسوی در مصاحبه ای به تأثیر پذیری کانون مهاجر از دکتر شریعتی تصریح می کند .

 

آقای علیزاده در آن مقاله که آیات زیادی از خطاب خداوند به بنی اسرائیل را ردیف کرده تا به آن واسطه سادات را بکوبد که شما نیز مانند بنی اسرائیل خود را از دیگران بر ترمی دانید در حالیکه خداوند همه را یکسان آفریده ، عامدا و عالما یک آیه از قرآن را که خداوند در آن به برتری بنی اسرائیل تصریح فرموده ، نادیده گرفته است. چون آن آیه با ادعای “دین وسیله برابری “ایشان همخوانی ندارد. خداوند متعال در آیه ۴۷ سوره بقره می فرماید : یا بَنی إِسْرائیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَى الْعالَمینَ. این نگاه گزینشی علیزاده به قرآن ، شائبه ” نؤمن ببعض و نکفر ببعض” را در اذهان پدید می آورد.

 

منبع: وبلاگ سادات افغانى

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.